آبگینه ساری
﷼ اینجا هر آنچه در آنطرف هم اگر باشد نیز پیداست " محمود زارع " مازندران . ساری ﷼
|
|
اثرات اقتصادی دستیابی ایران به انرژی هسته ای.فافر زارع و دهها مطلب دیگر در سایت ساری
نويسنده محمود زارع | لينک ثابت | موضوع: تفکیک موضوعی مطالب |
هزاران مقاله در زمینه های مختلف در سایت ساری با کلیک بر لینکهای زیر از هزاران مقاله بهره مند شوید
نويسنده محمود زارع | لينک ثابت | موضوع: تفکیک موضوعی مطالب |
معارف اسلامی در سایت ساری www.mzare.ir معارف اسلامی (34)
زير دسته:
با کلیک بر لینک زیر بقیه مطلب را ببینید : http://www.mzare.ir/vhamzare/modules.php?name=Tutorials&op=viewcat&id=15
نويسنده محمود زارع | لينک ثابت | موضوع: در حوزه معارف اسلامی |
سایت جدید من باطلاع مخاطبین محترم میرساند که اخیرا سایتی بنام سایت ساری راه اندازی نموده که ادامه مطالب این وبلاگ را در آنجا میتوانند مشاهده فرمایند.
تلاش شده است که سایت ساری محیطی بهتر از این وبلاگ باشد . آدرس آن در زیر درج شده است : نويسنده محمود زارع | لينک ثابت | موضوع: |
متن بخش دیگری از مصاحبه
متن بخش دیگری از مصاحبه س ) آقای زارع ! چرا قبلا اشاره کردی که نباید حقایق را گفت ؟! ج ) بنده خدا چرا بفاصله کمتر از 5 دقیقه در نقل اینهمه ابژگونگی . ببین شما باید شان خویش را مشخص کنی . اگر مصاحبه گری . عینا نقل کن. ولی اگر تحلیلگری آن مقام دیگری است . تازه در تحلیگری هم باید به مستندات مراجعه کرد. ای بسا بسیاری از سوء تفاهمات از همین جاها ریشه بگیرد. که حرف همو نمی فهمیم یا مهمتر آنکه بد می فهمیم. بنظرم باید دقت و وسواسی هم اگر باید باشد در همین نقل و قولها باید باشد . نباید برداشت خویش را از حرف دیگران عین حرف دیگران دانست و بدتر آنکه بهمین صورت هم به دیگران منتقل کنیم و بدترین آن این است که شنونده این نقل را عین سخن صاحب سخن بیانگارد و مبنای داوری خویش بخواهد قرار دهد . و خدا میداند در اثر همین عدم تعهد در نقل و قولها و بی توجهی سرهایی بر سر دار رفته باشد اما اصل بحث شما . هر چیز را هر جا و نزد هر کس نباید گفت . لب ببند گرچه فصاحت داد دست . اصولا زبان را برای آن عرصه ها نساختند و قدم در آن وادی ها نباید گذاشت . بقول آن بزرگ : زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف . یک جاهایی تیغ را باید در غلاف کرد. چرا چون ؛ از بریدن تیغ را نبود حیاء ! همین قدر بپذیرد و از من قبول کنید و بس هست دیگه ! آخه بعضی جاها شاید حتی بزیان دوستان هم تمام بشه . مثلا آب که مایه حیات است و برکت و رحمت گاهی باید برای نفی ضرر بدوستان و احباء جلویش را گرفت و بست . گرچه شان والایی برای آدمیان هر چه که بزرگترند ؛ شان سقایی است و باید باشد اما برای مرض استثقاء کاملا مضر است ! البته مقاماتی و تفاوتهایی هم هست و ما نباید خلط و آمیزشهای بیربطی هم با مسائل پیدا بکنیم . بعضی موقع نمیتوان گفت زیرا که در منبع آب خشک شده و جوششی نیست . یا بقول مولوی آب تیره و کدر شده است و یا یک قبضی در آدمی می آید . حالا گذشته از دلیلش و علتیا علتهایش که البته مولوی آنرا از جانب خدا می بیند. لذا این ادب با آن ادب فرق دارد. اینجا میتوان گفت : این سخن ناقص بماند و بیقرار دل ندارم ، دیده بند ، معذور دار می شمارم برگهای باغ را میشمارم بانگ کبک و زاغ را در اینجا دیگر حرف زدن کاری جز بیهوده گویی نیست . نمی آید و نمیشود. خلاصه اش اینه . لذا می بینیم که سخن یا قصه ناتمام می ماند . ولی باید منتظر ماند . مایوس نباید شد. تا بقول مولوی آب آب تیره بامر پروردگار ذلال شود. من در نکته های پیشین اینرا خواستم بگویم و گفتم نه آنرا که شما نقل فرموده اید. پدر آمرزیده . و خدا ترا رحمت کند! س ) یعنی چه آدمی باید شان سقایی داشته باشد ؟ ج ) آب مهم است و مایه حیات . و تازه بنظر میرسد که آب عرش خداست . حتی در کلام شریف الهی هم داریم که : و کان عرشه علی الماء . عرش حضرت روی آب قرار دارد . یعنی تمام خلقت عالم وجود را میتوان همان آب نامید . اگر خداوند همین یک کار را میکرد و یعنی با خلق آب عالم را میساخت لذا تکیه او بر عرش را میتوان تسلط تامه اش بر کل خلقت دانست . البته این مطلبی راز آلود است . بیشتر عرفای متقدم ما از این ادبیات استفاده میکردند . آنها آب را مخلوقی بسیط ، یعنی غیر مرکب می دانستند ، و نیز امری واحد میتوان باشد بهمین جهت در نزد آنان شاید بدرستی این مخلوق ساده بسیط واحد لطیف نمادی بود از اصل هستی و می بینید که تمثیلی بی نهایت ظریف و زیباست . بی اندازه بیرنگ است و اصلا آب رنگی ندارد و خودش منبع و ماخذی برای نوع رنگ ، اگر بتوان رنگی فرض کرد ، میباشد . میتوان گفت فلان چیز برنگ آب است اما خود آب رنگی ندارد و برنگ خودش است ! س ) تعبیر لطیفی بود و تفسیری زیبا ! ج ) تازه این خود جنبه هایی دارد که نمیخواستم بحثش را بمیان آورم . تازه حالا که گفتیم آب و عرش خدا روی آب قرار دارد . در دل این آب موجوداتی هستند و مخلوقاتی . بخصوص ماهیان درون این آب ! البته کسانی هم میگویند که چنین تعبیر و تفسیرهایی در همنشینی فکری با مسیحیان بخصوص از سوی کسی همچون مولوی پیدا شده است . میگویند که در نزد مسیحیان ارتدکس ماهی سنبل عیسی مسیح است . وقوف مولانا بدلیل همنشینی اش با مسیحیان در قونیه بر این نکته که در زبان یونانی گاهی وقتی مینوشتند ماهی منظور همان عیسی بوده است و ... که بحثش مفصل است و قصد توضیح بیشترش را ندارم ، چنین دیدگاهی را برای مولانا هم پدید آورده است . حالا از صحت و سقم و درستی قضیه بگذریم اما در اصل چنین برداشتی از آب لطیف و بسیط بی رنگ و بی بو که تغییر ی ایجاد نمیکند . درسته ؟! خود تمثیل ماهی در مثنوی بقول یم محقق گرانسنگی جای بسی تامل دارد . یعنی عرفای ما همین جوری از سر ذوق مستانه الکی نگفته اند ماهی . ماهی اولا هیچوقت نمیخوابد . چشماش همیشه باز است . گویا حتی زمانی که خواب هم هست چشماش بازه و لذا حاجتی برای پاسبانی ندارند. شیطان به بیداران نمیتواند حمله کند یا در صورت حمله به بیداران کمتر توفیقی می یابد . گفت که : پاسبان بر خوابناکان برفزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود ( یا ماهیان را به پاسبان حاجت نبود و نباشد ) ثانیا همه چیز ماهیان همان آب است . ماهی عاشق آب است و حیات و ممات ماهی به آب وابسته است . لحظه ای ماهی را از آب بگیری میمیرد. بعدش هم خود ماهی چیزی ندارد مثلا همانند دیگر حیوانات مثل پرندگان و ... آشیان هم ندارد و همان آب همان لانه و خانه اش هست و می بینیم که همه چیزش آب است ! تعلقی بغیر از خود آب به چیزی دیگر ندارد . نونش آبه ، آبش هم آبه ، خونه اش هم آبه و .... و بنظر من آبروشان هم از آبه ! آنجا که میگه « ماهیان را نقد شد از عین آب .... » ، اشاره به همین معنی دارد ! اشارتی مهم در عدم وابستگی که جز مفاهیم عالیه کمالات دینی در تعالیم انبیاء بخصوص اسلام است که از علائق و دلبستگی ها و تعلقات آزاد باشد . خوب اینها صفات ممیزه بسیار مهم و رمزآلود و نمادینی است که فوق العاده مهم است . با این اوصاف در نزد عارفان ما آب پس چه شان و جایگاهی دارد . تمثیلی از حضرت حق میتواند باشد ( بلاتشبیه ) عرض کردم که اشارتی است و نمادی و رازی که اکثرا نمی یابند! حالا پس از ماهی که آب را بگیری چی میشود ؟! عین انکه از عارف مثلا خدایش را بگیری !!! حال اگر بر مولوی بقول آن محقق مرگ ماهی را هم بیافزاییم و بگوییم که مرگش هم در آبه ؛ میتوان تفسیر انا لله و انا الیه راجعون ماهیان دریای حق را نوشت ! س ) چقدر جالب ؟! واقعا جالبه! آقای زارع ، در خصوص همین مساله کمی بشتر توضیح دهید ! - کدام مساله ؟! - همین مساله انا لله و انا الیه راجعون ؟!! ج ) بله ! اگر چنین بررسی هایی را در تطبیق این صفات و ممیزات داشته باشیم به نکات لطیف و در عین حال عمیقی میرسیم که گاهی از فراست مولوی در شگفتی می افتیم که چگونه از کنار بسیاری از مسائلی که ظاهرا برای ما علی الاغلب پیش پا افتاده است ، بسادگی نمی گذرد و اصلا گویا چشمی دیگر دارد و به بصیرتی یدکی مجهز است . یدکی که چه عرض کنم بصیرتی اصیل و این دیده ما یدکی است و عکسش صادق است ! در واقع امرش . البته در قرآن کریم چنین بینشی را بطرز واقع گرایی بخاک مربوط فرموده است که آن کلام خداوندی است و مشابهتی با کلام خالق ندارد . « ... منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم .... » - ... از آن بر آمدید و در آن فرو می بریدیمتان و ... که جریان قرآنی مستوفایی دارد - چنین سیکل یا جریانی را ما در چرخش زندگی انسانها می بینیم . « انا لله و انا الیه راجعون » ! همانا از خداییم همه ما و النهایة هم همه به او باز خواهیم گشت ! و بقول فلاسفه " النهایات هی الرجوع الی الابدایات " . انجام ؛ بازگشت به نقطه آغاز است. شما باید یک تصور دایره یا بیضوی گونه ای از این سیکل یا جریان داشته باشید . یعنی برای تسهیل درک ذهنی لزوما چنین تصور و تصویر سازی ذهنی را بصورت هندسی باید در ذهن داشته باشی. شما دایره ای را رسم کنید . یک نقطه را بعنوان نقطه شروع آن دایره بگذار ؛ حال همینطور ادامه بده تا انجام و پایان آن دایره ! بکجا میرسی ؟ به همان نقطه آغاز . و این هم از آن رازهای عالم معرفت وجود و هستی است که باید تاملاتی زیاد در زمینه آن داشته باشیم . و عجیب نیست که نقطه ای هم نقطه آغاز یک جریان باشد و هم نقطه پایان آن ! و این تنها از جریانی که بشکل دایره ای یا بیضوی باشد ساخته است و لاغیر. در یک خط راست شما نمیتوانید چنین فلسفه ای را بنا کنید . من واقعا هر وقت بخصوص در هر مراسم ختم و امثالهم که میروم و به این آیه مشهور و مهم که میرسم و تامل میکنم. از بدیهیاتی که در بادی امر بذهنم میرسد همین تصور دایره است . هر وقت که به انا لله و انا الیه راجعون که فکر میکنم خودبخود تصور دایره بذهنم تداعی میشود و همچنان ذهنم درگیر چنین مساله ای هست . همچنین ابیاتی مانند : « هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش ! » حالا ببینیم که خداوند حکیم چه مصلحتی را در پایان این دغدغه ذهنی و دیگر پایانها ، برای این بنده منظور داشته است ! ادامه دارد ..................... برای اطلاع از کل مصاحبه به آدرس سایت ساری مراجعه فرمایید. نويسنده محمود زارع | لينک ثابت | موضوع: نوشته های شخصی ام |
شخصیتها : و بررسی نظریاتشان بخشی دیگر از مصاحبه با محمود زارع شخصیتها : و بررسی نظریاتشان قسمت اول س ) در باره شخصیتها ! شما به کدامیک از شخصیتها بیشتر علاقمندید ؟! ج ) واضحتر بفرمایید . چون از نظر من هر موجودی دارای شخصیتی است . بعلاوه علاقمندی هم باید تفسیر مشخصی بگیرد . یعنی چه نوع علاقه ای ؟ در چه زمینه ای و در چه سطح و عمقی ؟ تازه کدام نوع از شخصیتها ؟ شخصیتهای انسانی یا غیر آن ؟! و ... س ) منظورم شخصیتهای انسانی اند ؟ یعنی از شخصیتهایی مانند فردوسی و سعدی و ... ج) گرچه پاسخ مرا بروشنی نداده اید ولی من بر اساس فهمم از نظرشما توضیحی میدهم . بنظر من با توجه به همین درک خویش از مافی الضمیر (پرسش) شما ؛ میگویم که حافظ را دوست دارم ؛ خیلی ؛ اما مولوی برای من یه چیز دیگه است ! س ) همین ؟! ج ) بله همین ! س ) چرا ؟! ج) خوب واقعا فعلا حوصله ندارم بیشتر توضیح دهم . در این نوع از پرسش این پاسخ کوتاه کافیست و خیلی هم کافیست. البته بقول طلبه ها " اثبات شئی نفی ما اعداء نمیکند " . یعنی علاقمندی من به حافظ و بخصوص مولوی لزوما بمعنی عدم مهر من به شخصیتهایی مانند شیخ محمود شبستری که من با توجه به سنی که او در آن سن و سال گلشن رازش را در قریب به هزار بیت معرفت سروده بود ، در شگفتم و بسیار برایم محبوب است . یا نظامی که من واقعا یکزمانی دریافتم که بیهوده و یا از سر مسامحه بهش حکیم نگفته اند . و از این دست زیاد هستند حالا گرچه کمتر سعادت همنشینین با این عزیزان را داشته ام اما همین مقدار اندکی که از واسطه هایی با آنها مرتبط بوده ام ، عجائبی دیده ام که نمتوانم تحسینشان نکنم و دوستشان نداشته باشم . شاید از سر بختیاری خاص من بوده است و یا بنا به دلائل عدیده ای من حافظ و بیشتر مولوی بقولی سر راهم سبز شده اند و بخصوص مولوی زیاد جلوی من پیچیده است . باور کنید که آنقدر به این بزرگ مرد علاقه داشتم و دارم که کتابهایش بخصوص دو کتاب مهمترش مانند دیوان کبیر و بخصوص مثنوی اش را با گرفتاری و داستانی تهیه کرده ام . زمانی پول نداشتم و حرص در کنار داشتن مثنوی مرا می گداخت . شبی بعادت دوران مجردی که اکثرا تا دیروقتها با هم بودیم و ول و رها ؛ در خانه آقای .... بودم . بهش گفتم که مثنوی ات را برای مدتی بمن بده . گفت باشه اما حالا نه . بعدا بیا بگیر . هر چه اصرار کردم نداد . من آنچنان شوقی برم داشته بود که آن شب جمعه نمیتوانستم بدون مثنوی سر کنم . این ناقلا رفیق من هم کمی خسیس تشریف داشتند. و نم پس نمی دادند . منم موقع رفتن مثنوی را زیر اورکت ( آنموقع تازه جهاد اوایل انقلاب سالی یکی دو دست اورکت کره ای بما میدادند که گشاد و جادارد هم بود ) پنهان کرده و با سرقت مثنوی کار را آغاز کردم. س ) عجب ! پس لو رفتی ! باتهام دزدی هم که اعتراف کردی ! ج ) مهران جان ! بقولی ما که جامه مان از جلو چاک خورده حالا دزدی مثنوی هم برای حیای ریخته ما دریده جامگان اینجوری که سوژه ای نیست ؛ هست ؟! ... ! البته حضرتعباسی با این رفیق خویش ، جور دیگری جور بودیم و تعامل داشتیم که اگر بدانید اسمش را دزدی نخواهید گذاشت س ) پس چی میشه گفت یا نامید ؟ ج ) بگویید مثلا ... رندی ! س ) خوب ...! مهم نیست بفرمایید ج ) نه ! شاید بدآموزی داشته باشه . اگه خواستید این بخش را سانسورش کنید البته برای شما و باور شما بایست بگم که یعنی خیلی با هم جور بودیم . یعنی نوعی باصطلاح خانه محرم هم بودیم ولی کمی ناقلای ناتو بود . همش یکطرفه .. البته بیشترش یکطرفه . یعنی ماهم دست کمی از او نداشتیم. ولش کن بابا چرا بحث را باین جور جاها میکشانی ؟!! س ) خودتون کشاندید ... حالا واقعا یعنی دزدی نبوده . ! ج) نه ! بوده ؟! شاید.. ! نمیدانم ولی واقعا آنشب او نمیخواست کتابش را بمن قرض بده . دیر وقت هم بود و من میدانستم که او نه تنها آنشب نمیخواهد مثنوی بخواند بلکه تا مدتها با مثنوی کاری ندارد . فقط اگه چیزی میخواست حتی بقرض هم بآدم بده انگار بخشی از جانش را داشت میداد. س) پس خدا محمود را آفرید و محمود هم توجیه را .. ! ج ) نه ! تو هم حرفای تکراری بعضی ها را که داری میزنی . توجیه شاید ولی واقعا صادقانه عرض کردم . نمیخواستم اینهمه کش بدم و موضوع را تا اینجا برسونید. داشتم در پاسخ به پرسشتان به میزان علاقه ام به مولوی و مثنوی میگفتم . همین . درباره دزدی و سرقت و ... هم توجیه نمیکنم ما بالاخره نوعی تعاملات خودمانی اینجوری بین ما بود. یعنی بنا بر قاعده « بین الاحباب تسقط الآداب » ... ! منظورم اینه که خلاصه اگه او حتی می فهمید که مثنوی اش را من قاپیده ام ، من شرمنده نمی شدم که او می فهمید ولی او غیضش میگرفت که بالاخره این لعنتی کار خودش را کرد .. منم می دونستم که او بالاخره فردا یا حتی بعد از رفتن متوجه میشه ... یعنی اینجوری تعاملاتی بین ما بود . بارها او خودکارها و خودنویسهای مورد علاقه مرا بزور کش میرفت و ... س ) بگذریم ج ) بله حالا تو ببخش دیگه ! شاه بخشید و شاه قلی نمی بخشه .. بله حالا جالبه بدونی که اون همون تنها مثنوی ایی هست که هنوز دارمش . جلد قطور نارنجی رنگ و البته مقداری پاره پوره شده ... و او هم بالاخره گذشت و من مجبورش کردم در واقع یک کار ثوابی هم بکنه ! س ) پس من سوال خویش را جزء جزء میکنم ! ج ) ها بارک الله ! حالا آمدی سر ایستگاه ! بفرمایید . س ) نظر مولوی درباره دیگر فرق دینی چه بوده است ؟! ج ) من قرار نیست و نبود که در اینجا به این بحثها بپردازم . و شما با این ملاحظات با من قرار بود که گفتگو کنید . اولش که یک گفتگوی چندین مرحله ای است و بقول شما حتی تا هزار و یک سوال و پاسخ هم شاید بیانجامد . بیانجامد اشکالی ندارد و من نیز دوست دارم و گویا شبهای قدرم هم در چنین روزهاییست که با هم گفتگو میکنیم ! س ) عجب ! شب قدر ؟! چطور مگه ؟ ج ) خوب ؛ در چنین ایامی بعد از دهه ها از عمری که از خداوند کریم گرفتم بتجربه دریافتم که در ماههای اسفند و بهمن حال و هوای دیگری پیدا میکنم و تمامی تحولات روحی و تصمیمات بزرگ زندگی ام در این ماهها منعقد گشته و میگشته ! خلاصه وضع برای من طور دیگری میشود . حتی در گذشته یابی خودم وقتی که بررسی کردم دیدم متولد نیمه دوم ماه بهمن و اوایل اسفند بودم . برخلاف آنچه که در شناسنامه ام درج است ، مادرم میفرمود که در دهه سوم ماه مبارک رمضان آن سال دقیقا لحظاتی بعد از افطار بود که من متولد شدم . چون توصیفی که ایشان میفرمودند به اینکه مردم سر سفره بودند که و داشتند افطاری میخوردند که دنبال قابله فرستادند و ... من بعدها حساب کردم دیدم که بلحاظ ماههای قمری در ماه رمضان می افتد و از جهت شمسی به اواخر بهمن یا اوایل اسفند ! چون اختلاف حدود ده روزه را نمیتوان مشخص کرد. اما چون رسم بر آن بوده که مراسم دهه را بعد از زایمان زنان روستایی با رفتن به حمام که حمام دهه معروف است میگرفتند ؛ مادرم میفرمود که حمام دهه ترا در روزی برگزار کردیم که ماه روزه تموم شده بود یعنی ماه قمری شوال آغاز شده بود. با این حساب شک ندارم که تولدم بین 25 بهمن ماه تا 5 اسفند ماه شمسی بوده است و از جهت قمری هم که عرض کردم در یکی از روزهای دهه سوم ماه مبارک رمضان ! حالا مقصود من این است که در این ایام حالا بهر دلیلی برای من حال و هوای دیگری معمولا بطور مشخصی پیدا میشود و هر ساله هم چنین است . حالا فکر میکنم که بر اساس قرار بین من و شما چندنفر؛ من بتوانم حتی به هزار و یک سوال شما هم پاسخ دهم اگر خدا بخواهد انشاء الله . ولی خواستم بگویم که این یک گفتگوی رو در روست . و شما قول داده اید که حتی در ویرایش آن اگر جای فعل و فاعل هم مثلا عوض شده ؛ تغییری ایجاد نکنید و حتی المقدور بگذارید عین گفتگو در نشر هم منتشر شود و بنظر من ایرادی ندارد که عین گفتگو و بقول امروزی ها دیالوگ نوشته شود . ولی در گفتگوی رودر رو من مشکلاتی دارم و در قبال بعضی از سوالات شما ضرورت دارد که به منابع و مآخذی مراجعه نمایم و می بینید که فعلا دست خالیم و ... س ) ولی ماشاء الله ذهن فعال و حافظه خوبی دارید و .... ج ) الحمدلله ، لطف دارید ! ولی شاید . بهمین دلیل باید در همین فرصت و مجال اندک بقول شما به خزانه ذهنی ام مراجعه نمایم و در این انبار شلوغ و پلوغ و بعضا نامرتب ؛ زمان زیادی میخواهد که سر سوزنی را که شما میخواهید پیدا کنم و ... بهمین دلیل از قبل اگر بعدها مخاطبی پیدا کردید و کردیم باید با همین ملاحظه بر ما ببخشایند . روی همین اصل من گاهی که برای بیان سندی بذهنم رجوع میکنم ، گاهی مصرعی از یک بیت یا بیتی از یک غزل را نمیتوانم بیاد بیاورم و می بینید که نیمه کاره میگویم و شما بعدها کامل کنید . بخصوص تعهد داده اید در خصوص آیات و روایاتی که نقل میکنم حتما به منبع مراجعه و احیانا اگر نکته ای از قلم افتاده و یا کلمه ای را پس و پیش گفته ایم اصلاح کنید و اگر نتوانستید بخود من بدهید تا اصلاح کنم . خوب برگردیم سر سوال شما . گفته بودید ... س ) گفتم که مولوی چه نظری درباره مسیحیان و یهودیان و ... داشتند ؟! ج ) آهان ! درست با همین ملاحظاتی که عرض کردم و محدودیت ها نمیدانم ولی بر اساس مطالعات قبلی ام میتوانم بگویم که .. س ) خلاصه هم بفرمایید قبول است ! ج ) بله ؛ حتما میدانید که مولوی ایرانی ایرانی است و زادگاهش در خراسان ایران بوده است ولی در طول زندگی اش بدلائل عدیده ای که غالبا اهل مطالعه و تحقیق میدانند مجبور به مهاجرت میشود و در قونیه مهاجری ایرانی است که موطن میگیرد. در قونیه آنزمان کلیساهایی بوده است ، دیر ها کنشت و کنیسا و ... هم بوده است و خود مولوی بدلیل اینکه بالاخره مفتی و عالم دینی بوده ، قطعا مراودات و رفت و آمدهایی هم با آنها داشته است . آنچه که من در اینجا میتوانم بگویم اینکه مولوی با مسیحیان البته در مقایسه با دیگران بخصوص با یهودیان و گبری ها که چندان رابطه مناسبی نداشته و حتی لحن تندی در باره آنها داشته است و تندی هایی دارد اما بجز در موارد اندکی با مسیحیان روابط خوبی داشته است . گویا از برخورد صبورانه و گاها بیغرضانه تر مسیحیان هم خشنود بوده است و این موضوع در کنه اثار مولوی پیداست منتها باید اهل مطالعه مستمری باشی که بتوانی به این زوایا دست یابی . در خصوص مسیحیان گرچه رفتار و تعاملات مناسبی داشته اند و حتی به بزرگان آنها حرمت می نهاد و بعضا همدلی هایی را هم میتوان پیدا کرد اما در رابطه با بعضی از اعتقادات آنها بخصوص باور آنها به بر سر دار کردن حضرت عیسی مسیح و مصلوب شدنش بروشنی مخالفت علنی کرده که که اگر درست یادم بیاید ابیاتی را هم در همین باره گفته است . مثلا در جایی میگوید که : جهل ترسا بین امان انگیخته از خداوندی که شد آویخته چون دل آن شه زایشان خون بود عصمت ...( عصمت .. حالا این کلمه اش یادم نمی آید ولی آخرش اینه که ) ..فیهم چون بود ! این همون جایی است که گفتم . خزانه ذهنی گاهی جواب نمی دهد ولی خلاصه منظورم یعنی منظورش اینه که آنها یعنی ترسایان به خداوندی توکل میکنند و باور دارند و در اینجا از خدایی امان میخواهند که خودش در امنیت نیست و بدار آویخته شده است و لذا میخواهد این اعتقاد آنها را با این کلامش نفی کرده و بر اساس دیدگاه دینی خودش یعنی اسلام آنها را نقد کند . ترسایان یا همان مسیحیان را از این جهت جاهل میداند و بحق هم نظر میدهد . اگر بخواهیم بهمین روال پیش برویم بحث ما خود باب دیگری را می گشاید و میدانید باصطلاح در حوصله این مجال و قال و مقال ما با شما نیست . س ) درسته ؛ باشه ! خود مولوی در کدام اردوگاه مذهبی بوده است ؟! شیعه بوده یا سنی ؟! ج ) شما مولوی را اینجوری به بررسی ننشینید که ، با این متد به بیراهه میروید . از اینکه خود مولوی از لحاظ فکری در چه اردوگاهی بوده ، سنی بوده یا شیعه و یا اگر سنی بود به کدام فرقه چهارگانه ؟ معتزلی بود یا گرایشات اشعری داشته و ... که بحث جداگانه ای را میخواهد . ولی دوست دارم بگویم که شما نباید و نمیتوانید شخص مولوی را در چنین قالبهایی بگنجانید زیرا بنظر من مولوی طایری بوده که در فوق و بالای چنین سطح و سطوح و دسته بندی هایی پرواز میکرده است . این یک جفا و ظلم مضاعفی به جناب ایشان است که او را یک سنی اشعری بدانیم که بنظر من چنین نبوده بلکه یک مسلمان معتقد متدین به خدا و رسول و نیز ائمه هدا بخصوص حضرت امیر (ع) و امام حسین (ع) ! که می بینیم رساترین و در عین حال زیباترین توصیفها را در آثار مولوی در رابطه با فرهنگ ائمه هدا (ع) میتوان بوضوح آفتاب دید . گاهی می اندیشم که مثلا اگر یک آدم منصف و بیطرفی اگر در بادی امر بدون هیچگونه پیشداوری های معمولا غبارآلوده ذهنی به آثار مولوی که خودش و اعتقاداتش در آن مستتر است مراجعه کند وقتی به آنجا که در باب امام حسین (ع) و کربلائیان میگوید که : کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی و تا آخر و یا در آن داستان حضرت امیر (ع) که با کلید واژه شیر حق از او چه ستایشهایی میکند که بنظر من حتی هیچ عالم شیعی هم چنین معرفت بلند و بالایی را در شان حضرت امیرالمومنین علی (ع) نداشته و یا کمتر داشته و یا ما و من کمتر دیدم ، شاید عده ای فکر کنند که گویا یک شیعی متعصبی هم هست که چنین اثراتی بجای گذاشته . اما مولوی یک مسلمان فارغ از این دسته بندی ها بوده است که البته خود من مطالعاتی در این باب داشته ام و حتی به نتایجی هم رسیده ام که فعلا مصلحت نمی بینم که در بیان آن بکوشم . بیشتر این مطالعه ناظر به بررسی اوضاع و جو سیاسی مذهبی زمان مولوی و بخصوص در بررسی سیر تحول و تکامل اندیشه ها و باورهای مولوی از ابتداء تا انتهای حیات وی که مرور میکنیم می بینیم که ایشان در چند مرحله تغییراتی را داشته اند که مهمترینش در اواخر دهه سوم و اوایل دهه چهارم سنش بوده که البته باید در ظرف زمانی خودش این موضوع را بروشنی به بررسی و تجزیه و تحلیل نشست ! از این بحث بگذرم و شما هم بهمین مقدار رضایت بده ! س ) جایی در بین مباحثتان فرمودید که مولوی دورانها و تحولاتی داشته ، حالا وقتشه که بفرمایید موضع چیست ؟ ج ) میخواهم یک فرمول بشما بدم تا بر اساس آن شما در تجزیه و تحلیل شخصیت مولوی از آن استفاده کنید و آن اینست که تمامی تمثیلاتی را که مولوی در مثنوی می آورد و بخصوص نتایجی را که از آنها میگیرد دقیقا دارد احوالات خودش را معرفی میکند. این فرمول در واقع برای تمامی شخصیتها و انسانها بنوعی میتواند صادق باشد . اگر مدحی گفته ، مادح خورشید مداح خود است . اگر ذمی رفته و اگر توصیفی درکار شده است و ... بر همین سبیل قاعدتا باید بگیرید. این اولین موضوع . موضوع دیگر که موضوع مهمی بوده است چرخش شخصیتی مولوی در دیدار و برخورد با شخصیتی همچون شمس بوده است . مولوی در دهه چهارم عمرش با کسی همچو شمس روبرو میشود که این برخورد در واقع نقطه عطف زندگی مولوی و سرآغاز تحول شخصیتی وی بوده است. شما تصور کنید اگر مولوی همان مفتی و فقیه قبل از دیدار با شمس بود خیلی هم که بالا میرفت میشد یک غزالی دیگر و حتی شاید به غزالی هم نمیرسید . اما و هزار اما ... نمیدانم دنبال این بحث را مفصل بگیرم و یا با ذکر تیترهایی خلاصه کنم . خوب در ظرف یک مصاحبه این جوری و با این قرار و مدار ما مشکل هست اما با توجه به قاعده ذکر شده نخست بهتر است از زبان خود مولوی استشهادی برای بیان این تحولات روحی و شخصیتی عجیب وی طرح نماییم. شما ببینید که خود آن بزرگوار میگوید که مثلا : سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی زاهد بودم ترانه گویم کردی شروع برخورد خود با کسی چون شمس را که بنظر من چشم در چشم آفتاب دوخته بود را خود با این بیانات گاهی چه بگویم دردناک یا دردمند یا مظلومانه یا نه برعکس شورمندانه نه شوربختانه بزیبایی بیان میکند که همان حکایت تحولات درونی اش هست . خلاصه آنکه مولوی یی که می شناسیم و آنرا بخصوص در مثنوی و البته اوجش را در دیوان کبیر که به همین مناسبت به دیوان شمس هم شهره گشت ، می بینیم ، مولوی یی است که بعد از این دیدار مهمش با شمس و مواجهه اش با خورشید می بینیم . س ) یعنی مولوی قبل از شمس کسسی دیگر بوده و اصلا اهل شعر و غزل نبوده و .. ؟!! ج ) نه ! نه اینکه اهل شعر یا غزل نبوده بلکه داریم که دیوان شعری از یک شاعر عرب هم همیشه همراه داشته و با علاقه میخوانده است . اما مولوی قبل از شمس ظاهرا یک فقیه ، یک عالم دینی و فردی مشهور و محتشم بوده و مورد احترام و عزت هم مردم عادی و هم حاکمان و بلحاظ خانوادگی هم به بزرگی در مقامات عرفی و رسمی دینی شهرت داشته اند و محل مراجعه مردم و دارای درس و مکتب و مدرسه و خلاصه همانند بسیاری از علمای دینی کار عادی و معمولی خویش را انجام میداده است ولی بعد از دیدار و ماجرایی که با شمس داشته و نقل قولهای بعضا متفاوتی هم در اولین برخورد آندو بزرگ میشود دیگر کم کم مولوی دیگر آن فقیه ارام و محترم و محتشم نیست . کم کم مورد انتقاد دوستان و حتی داریم طلبه ها و شاگردانش هم قرار میگرفته است . او قبلا مرادی بوده که مریدانی چند هم داشته حالا کسی آمده و باو میگوید همه این مقامات را باید بیاندازی بکنار. باز خود مولوی این احوالات را از زبان خودش بیان میکند . شمس به مولوی یک دنیایی را نشان میدهد و دعوتش میکند براهی که پایانش معلوم نیست و توفیق آن علیرغم شرط و شروطهای واقعا غلاظ و شداد تضمین شده هم نیست . اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم ، باید گفت مولوی به قماری دعوت شده بود که معلوم نبود که حتما پیروزی در پایان بازی نصیبش شود . قماری با شرط تمامی داشته ها و اندوخته های 40 ساله نه تنها خود بلکه تمام سابقه خانوادگی اش بنظر من . حتی جایی خواندم که شمس همواره بمولانا میگفت که آن کتاب شعر را هم که گویا از ترس شمس گاهی یواشکی بهمراه داشته و میخوانده ( از آن شاعر عرب ) سمش نهی و نهیب میزد که بکناری بیاندازش. حتی شنیده ام که خود آن شاعر عرب که فوت شده بود شبی بخواب مولوی آمد و به اصرار و به الحاح از جلال الدین محمد خواست که این دیوان را بکناری بیانداز چون شمس در آنجا یقه اش را گرفته و رهایش نمیکند و از او خواسته است که از مولوی بخواهد که دیگر دیوانش را نخواند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل : گفت که تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی شمع نیم ، جمع نیم ، دود پراکنده شدم. آنطوری که خود مولوی میگوید تمامی دستورات سنگین شمس را بالاخره در نهایت خضوع و فروتنی پذیرفته بود . حتی درس و مکتب و مدرسه را . خلاصه ماجراهای زیادی اتفاق افتاده بود و حتی منجر به یکسری اختلافات خانوادگی علاوه بر اختلافات دوستی هم شده بود و چندین بار شمس با قهر از نزد مولوی و از قونیه رفته بود و مولوی در بیان این فراق چه سوز و گدازهایی که ندارد و تمام اینها در دیوان کبیرش در دیوان شمس درج است . پس بزرگترین تحول شخصیتی مولوی را بعد از این جریانات و بعد از برخورد با شمس پیدا کرده بوده است . که مطلب مفصل است و مجالم کوتاه . س) خیلی برایمان جالب است ، مهم نیست اگه میخواهید ادامه دهید ؟ ج ) نه دیگه گاهی احساس خستگی میکنم . گاهی نمیتوانم بگویم . گاهی هم اصلا ته میکشد و گویا چیزی ندارم که بگویم . اصلا بجای آنکه بیشتر گفتنی باشد ،بیشتر حس کردنی است باید حس مشترکی را با این وضعیت داشته باشی تا متوجه شوی . باید چشماها را روی هم گذاشت باید لبها را بست و باید شاید در خیال خویش آنقدر به عمق رفت که خود را همراه و همداستان با آن ماجرا ببینی و حتی خود را متاثر و در حالاتی تاثیرگذار در آن ببینی . نه دیگر نمیتوان بیشتر بگویم . این سخن ناقص بماند و بیقرار دل ندارم ، دیده بند ، معذور دار خود مولانا در اواخر دفتر اول مثنوی اش میگوید که دیگر نمیتوانم بگویم . دیگر همچو چاهی خشک شده ام و از چشمه درونم آبی دیگر نمی جوشد . اگر تلاش هم بکند دیگر حرف حسابی ( حرف حسابی ؟!! ) نمیتواند بگوید . بهمین خاطر نوشته اند که دو سال بعد از دفتر اول که تمام کرد حرفی نزد و شعری نگفت. تا بعد از 2 سال . خودش در بیان چرایی این موضوع که شاید سوالش در ذهن شما همین آلان آمده باشد گفته بود که : سخت خاک الود می آید سخن آب تیره شد سر چه بند کن دهن باز نمیکند که چاه دهنش دیگر خاک آلوده شده و تیره و لاجرم سرش را باید بست تا خدایش باز صاف و خوش کند آنکه تیره کرد هم صافش کند. رحمت خداوندی می |