هر حرفي را حقيقتي است كه لزوما در لفظ به تمام نمي آيد
بنام آشکارکننده حق
هر حرفي را حقيقتي است كه لزوما در لفظ به تمام نمي آيد
اگر کاری دستت بود شاید مخاطب من تو باشی
عده اي هم ؛ دوستند و ما هم نميگوئيم كه نيستند و بقول خودهاشان غصه ما و مشكلات خوب و بد ما و حتي زندگي خصوصي ما ميخورند ! ( مثل اينكه طبعت بلطف همين غمخواري و احساس مسئوليتشان ؛ يك جفت چشمان درشت و تيز بين و البته برزخي بدانها بخشيده است كه همه چيز را ميبينند و خودهاشان البته كه استثنائيست بر مابقي خلق الله در حكم خالق حكيم كه ولا تجسسوا و... كه ايشان در عمل خود را مشمول اين حكم نميدانند. تا پاسمان بدارند و غم و غصه ما را از سر دوستي بخورند. البته در نزد اين و آن با زبان گشادي به شيوه شكوه گوئيهاي رايج مجلس گرمكن كه ننه باجي هاي قديمي و حتي ميس و بانوهاي فعلي ما هم بدين سبك دلسوزيهائي را در پرونده زندگي خويش ( بتمامه وقت و سراسر زندگي خويش) دارند و ...
بعضيها هم طوري رفيقند كه حتي اگر كلام معصوم (ع) را صرفا و تنها بعنوان ناقل بخواهي برايشان نقل كني ؛ فقط براي بي توجهي بتو و طبعا منزوي كردن تو حالا با هر مقدار از سطح يا عمق انديشه يا فهمي كه حامل آن باشي ؛ اصلا جديت نميگيرند. اين همان سياستي است كه بنام سياست تغلبيه مشهور بوده است و همچنان از پيروان آن مسلك ؛ بدون آنكه بدانند پيرو چه سياست و در بند چه ماجرائي اند ؛ بوده و هستند. آنها گوش سنگيني براي كلام حق پيدا كرده اند. آنها شايد – بعضيهاشان – واقعا حق بخواهند ؛ اما چنان دربند اين شيطان هستند كه آخر الامر – تازه نيكوترينهاشان ميخواهند حق را اما نه از سوي ديگري . ميخواهند كارائي و شعور را اما نه از جانب همكار و رقيب. ميخواهند كاري بشود كارستان ؛ اما نميخواهند بنام ديگري كه فكرش را دارد و زحمتش را كشيد تمام شود. اصلا آنها از توفيق ديگران در رنجند نه از ...
آنها در بد شرائطي گير كرده اند. و هي زمان عقب مي اندازند و تاخير تا فرشته مرگ برسد و متاسفانه سنگين و بدجوري سنگين خواهند رفت. مهلتي داشته باشند تنها لحظاتي فكر كه چرا ؟ و براي چه و براي كه؟ من مامور بي مزد و منت اين و آن در تحقير ؛ بي اهميت جلوه دادن هر جوانه رشد و انديشه اي بودم؟! چرا من عامل انزواي چندتا بچه مسلمان لااقل ايراني و هم شهري و هم استاني خويش بوده ام و اين چه نقش شيطاني بود كه داشتم؟! فكر كنم شيطان حتي در آنجا هم در آن لحظات بازپسين مرگ هم رهاشان نكند كه ...! كه چي ؟! كه مهم نيست ! چرا آقاي محتضر مهم است. تو ماموريتي شيطاني را بر خويش هموار كرده بودي و پذيرفته بودي. تو مامور كشتن بودي. بهمين سادگي. بله بهمين سادگي. شيطان كارت را برايت سبك و خفيف جلوه ميداد. كاش تو ميكشتي و قاتل جسم بودي نه قاتل انديشه و روح قضيه كه در دادگاه عدل خداوندي و باستناد حكم صريح و آشكار قرآن تو نفسي را كشتي كه روح و جان و انديشه داشت نه تنها و يا صرفا كالبد و جسم. مگر نشنيده اي كه : من قتل .... قتل الناس جمعيا و من احيا.... فكانما احيا الناس جميعا. مگر فطرتت بتو نگفت كه انديشه از جسم نزد قرآن و خدا و پيامبر و شريعت ارزش بمراتب والاتر و برتري دارد كه اصلا قابل مقايسه با هم نيستند تا چه برسد به محاجه و بحث با تو در اين باره . اين معرفت را حتي بي خدايان بروشني معتقدند كه انسان بلحاظ جسمي حيواني است و بس و صد البته حيواني بسيار ضعيف تر و كم كاراتر حتي از يك الاغ! اين گوهر و جوهره انديشه انساني آدمي است كه خدا بدان حتي مباهات ميكند و تو چه بد ماموريتي را داشتي. تازه تو و خيلي ها تان عمدا وعالما نه (نه صرفا از روي پرده پوشي شيطان بر روي حقائق ) در انزواي خردها و انديشه ها – كه مساوي است با مرگ آنها و بلا اثر كردن آن در جامعه – ساعي بودي. تو ميدانستي . خدا را كه نميتواني مديريت و رياست كني و...! بدبخت او ضرري و خسراني نمي بيند. تازه او مورد حمايت حق و وجدان بيدار نيروهاي غيبي است. و او را گناهي نيست كه تو با دستان گشاده و شيطاني ات او را يا در انزوا ميراندي يا پوشش ميدادي و يا بدتر كه هزاران لطايف الحيل بكار مي بستي و مترصد تخريب بودي. تو حتي از شكست و يا زمين خوردن او هم ته دل راضي و خشنود ميشدي و ته دلت در آرزوي رسوائي اش بودي . در آرزوي زمين خوردنش بودي. پيش خودت توجيهاتي بظاهر حق را ميتراشيدي و اگر هم يك از هزارهايش بر سبيل اتفاق صحت داشته ميبود ؛ تو با چه ميزان مجازات با او برخورد ميكردي؟! آيا مجازات كشتن ! كشتن انديشه و نفس و خرد و شخصيت كه حاصل انزواي هر كسي است. آيا اين قضاوت و داوري در دادگاه داور عادل ؛ مسموع است؟! حتي دزد را به انگشتي در بدترين شرائط مجازات هست و شارع مقدس مقرر فرمود و امر. تو براي دزد سر ميبري. باز منظور سر جسمي و حيواني نيست . سر واقعي و سري كه در او بجاي فضله خوك و خنزير عقل خداداي غليان و جوشش داشت. تازه تو در جايگاهي بودي كه بايد وظيفه ارشاد – بمفهوم درستش نه بمفهوم ملاباحيانه اش ؛ يعني رشد دادن نيروهاي مستعد ؛ ميداشتي . تو ميباست .. چون حتي حقوق دنيائي اين كار را ميگرفتي . مشكل او چه بود كه تو سقف شعورت كوتاه تر از بام انديشه او بود؟ او چه گناهي جز شعور ذلال تر خداوندي در مقايسه با تو را داشت؟!
اما حيف و هزاران حيف كه اگر هم حتي در سر قرني شرائطي پيش آيد كه اينان بر صدر آيند ؛ شمايان خنزير صفت را به سزاي تمامي نامرادي هائي كه در حقشان روا داشتيد به ناروا ؛ نميگيرند و صد البته همان شعور و شرف و انديشه آنها باعث ميشود كه بر حيواناتي مثل شما ها رحم آرند و حتي مترصد حل مشكلات غريزي و حب و بغضهاي في مابين شما – به صد حيله - برآيند. اينان همچو شما نيستند.
كار نيكان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير و شير
متاسفانه شمايان تنها وقتي كه افليچ و زيردست و ذليل و در بستر مرگ حيواني افتاديد ؛ بياد جبران مي افتيد كه در اينجا بايد گفت : خر خودتانيد. و اين شما هستيد كه همچو حماري بر شيطان همچنان سواري ميدهيد. آنموقع كه دست برتر را حالا بهر دليلي كه من ميدانم و تو خداي هر يك از ما – نه تنها بفكر جبران نمي افتيد بلكه داغ بر داغ مي نهيد و تصور ميكنيد كه جهان را صاحبي نيست و داداري حاضر و ناظر و قادر نيست كه بغتة واحده در كمينگاهي ؛ مرصاد باشد و آنچنان بگيردتان كه اصلا فرصت باز كردن دهان گشاد و بد بوي و متعفن تان را حتي به عذر نخواهد داد. الان كه همان حاضر و ناظر و قادر فرصتي داد و مجالي ؛ موقع شماست و مگر لطف از اين بيشتر و بالاتر از اينهمه فرصت. ؟! آنان البته بشمايان هيچ نيازي ندارند. كه اگر داشتند همچو مگسان گرد شيريني رفيق گرمابه گلستان شما بودند و هميشه بادنجان دور قاب شمار ا رج و رديف ميكردند! مگر نمي بينيد كه آنزماني كه بيكس تر بوديد و بي چيزتر هستيد و باصطلاح مبغوض اليد تريد ؛ اينان بيشتر بشما روي مي آورند. آنهم نه منتي بر شما بگذارند بلكه با شرافت وجودي ئي كه دارند و كه شما اصلا هيچوقت نخواستيد باور كنيد و اينرا هم مانند خودشان جدي بگيريد ؛ با شما مشي دارند و اين است اخلاق كريمانه . من تعجب ميكنم كه شما چقدر پست و بي شعور شده ايد كه همين مقدار را نميتوانيد مقايسه كنيد كه راستي چرا؟! چرا آنزماني كه شما بقول خودتان آقا بوديد و سرور و رئيس و مدير و معاون و... و باصطلاح مبسوط اليد بوديد و كاري ميتوانستيد بكنيد ؛ نكرديد مشغول - بقول ادبيات جوانان امروزي - حال دادن به همين هائي بوديد كه امروزه روز اصلا شخصيتت را به دسته اي سبزي مثل خركنگر و گزنه ؛ نميخرند و به بها نميگرند ، عملا ؛ . و در آن دوران براي تو نزديكي به اينها تنفر ايجاد ميكرد و يا كه نه هزاران ان قلت و توجيه را مي آفريد كه بعله فلاني ...! فلاني چي ؟! تو حتي شهامت ابراز واقعيات را حتي بطور خصوصي نزد ايشان نداري.
اري برادر – ي كه نيستي – تو پيرو سياست تغلبيه يعني همان ناچيز انگاري اهالي خرد و انديشه و بي توجهي به هر جوانه اي از رگ و ريشه اي كه هي جوانه ميزند و تو با ناديده انگاري _ سايه مي اندازي – و بدترهاتان كه ميكنند و مي برند و قيچي ميكنند. بهانه هاي زيادي را شيطان نفست بدستت براي نپذيرفتن حتي حقيقتي واضح و آشكار ي مثل خدا را و عدلش را و قدرتش را و نظارتش را ميدهد. و تو اگر هم خدائي داري آن خدائي است بسيار ضعيفتر از خود تو كه نه قدرت ممانعت تو را از منزوي نمودن اين و آن داردو نه قدرت جلوگيري نفست از تخريب حتي نيكان. خداي تو آري خدائي همانند تو بسيار ضعيف و بدرد نخور – و تنها بدرد خودت ميخورد – و بي جرات و قدرتي است كه نه ترا از نظارتش شرمنده ميكند و نه تر از قدرتش ميترساند كه اين چنين بي محابا و روشن ... نكني هر آنچه را كه نبايد بكني و تو ميكني در عين حضور همين خدائي كه ... حتي خداي تو براي تو شايسته پرستش نيست وگرنه نمازش را كه ميخواندي! اين چه خداي نامحبوب و نازيبائيست كه تو داري كه اصلا سر هر سالي دل ترا به كرنشي از سر اردات نتواند بكشاند كه نيمه شبي برخيزي و با او مناجات كني . پس خداي شما هم فرق دارد و درست بمانند خود شما بسيار كوچك و ضعيف و ناتوان است. آن خدا ارزاني خودتان و ما را خداي ما بس و اينجاست كه بروشني در قلبم نوري ازو ميبينم كه ميتابد كه بگو " قل يا ايها الكافرون لا اعبد و ما تعبدون و لا انتم عابدون ماعبدتم و.... " و شما خداي مار ا نمي پرستيد و ما هم خداي شما را نخواهيم پرستيد و دين و شيوه و مرام ما ما را بس و شما را دينتان بس. الهي به بزرگي خودت شكرت كه مزد زحمات اندك مارا بدون قياس ميدهي و چه پرنشاط و سرشار از شور و شعور و عشق و نشاطمان ميكني و الهي بفدايت همه چيزم. كه ندارم چيزي. الهي تو چه بيحساب ميدهي و چه خوب و پر بخشش و بي منت دادي و ميدهي و ... مگر رزق و روزي ترا با معادله اعمال و يا حتي لياقتهامان – كه از خود نداريم و وشرافتي جز تو وبندگي تو نداريم و اگر نبود وانتصاب ما به عبوديتت ؛ چه داشتيم و اگر تازه بپذيري كه اول با لطف دادي بي خواسته ومنت وفي الحال ميخواهيم كه اين طوق پادشاهي عالم را كه همان نشان بندگي و عبوديت ما بتوست از ما نگيري كه ما شاني بجز تو نداريم و ... الهي هدايتمان فرما و بر ما مگير از جسارتها و آداب ناداني ها و نمكدان شكني ها و
... . / ناتمام
محمود زارع
