کتاب کویر دکتر شریعتی
فرازهایی از مقدمه کتاب کویر
نگارش دکتر علی شریعتی. (مشهد، چاپخانه طوس، 1349)
سایت ساری بنقل از گرداب : «وجودم» تنها یک «حرف» است و «زیستنم» تنها «گفتن» همان یک حرف، امّا بر سه گونه: سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن. آنچه تنها مردم میپسند: سخن گفتن، و آنچه هم من و هم مردم: معلمی کردن، و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن، نه کار، که زندگی میکنم، نوشتن!
و نوشتنهایم نیز بر سه گونه: «اجتماعیات»، «اسلامیات»، و «کویریات». آنچه تنها مردم میپسند: اجتماعیات، و آنچه هم من و هم مردم: اسلامیات، و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن، نه کار ـ و چه میگویم؟ نه نویسندگی، که زندگی میکنم: کویریات.
و از همینجا است تردیدی که همیشه در انتشار اینها دارم و این سیصد صفحه نزدیک ده هزار صفحه از این کلماتی که هر کدام، «پارهای از بودن من است» و نه علمیات و عقلیات، که عصارههای هستی مناند در زیر این سنگ لهکنندهی عصاری زمانه، این «خراس» بیرحمی که با خرپوز بسته و چشم بستهاش، بر روح و مغز و احساس و اعصابم میگردد و میگردد و میگردد و در پایان شب، به همانجا میرسد که در آغاز روز، از آنجا به راه افتاده بود و پیدا است که در این «پوچی دوار»، این «خر»، مفری در پیش ندارد و این سنگ را به جایی نمیبرد و غایتی اگر هست، روغن کشیدن از ما است و نهایتی اگر هست، تفالهای که از ما میماند، در زیر دست و پای این شب و روز «وسواس خناسی» که بر ما میگذرد و «عمر» نام دارد!
و تردید من!
آیا اینهمه «رنج»، «نفی» و «عبث» را بر جان این نسلی ریختن ـ که سرشار جوانی و امید و ایمان، برخاسته است تا «برود» و «برسد» و «بسازد» ـ مسموم کردن و بیمار ساختن نیست؟
من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکردهام. امّا چنین شد است که گویی در آن ساعات که گرم خیالات و غرق اندیشههایی در خلوت تنهایی با خویش بودهام و «بیخویش» مینوشتهام، آنچه بر خیالم میگذشته و یا در دلم میآمده است، بی هیچ کم و کاستی، بر روی این صفحات نقش میبسته است، با همان عریانی و بیقیدی و بینظمی و بیشائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحهی ضمیرم، به سرانگشت خیال و خاطره و به نیروی ادراک و احساس، نقش میشده است.
در فرهنگ ما، «بثالشکوی »ها و «نفئةالمصدور »ها ـ که دردنامههای روحهای پرقلق و سینههای رنجور و خستهی قربانیان جهل و خشونت ایامند ـ به چنین زبانی نزدیکند و در شعر نیز «غزل» تجلی شور و شوق و اندوه و اضطراب شاعری است که سخنش «اصالت» یافته است و کلماتش، نه آلات انتقال و علائم هدایت، که گلها و گیاهانیاند در شب زمستانی زندگیاش که به پیام اسفند و بوی بهار و نوازش آفتاب، از عمق و زمین حاصلخیز ضمیرش سر میزنند و میرویند و انتقادی که «اهل قاعده» بر آن دارند که غزل «یکدست نیست و در هر بیتی به شاخهای میچرد و موضوع واحد و روح یکپارچهی بیان را فاقد است»، از اینجاست که غزل یک بیان عالی و بالذات است و نه آلی و بالاعتبار، و معانی در آن به زنجیر علیت منطقی به هم بسته نیستند و ارادهی صاحب غرض آنها را به ترتیب معینی برای رساندن نتیجهای به مخاطب، مقدمهوار کنار هم نمیچیند. بلکه «حرف»ها خود به سائقهی آشنایی و همدردی، پیوند تناقض و همانندی و همجواری، یکدیگر را میخوانند و با این تداعیهای آزاد و فطری است که در خلوت ضمیر گرد هم میآیند؛ چه آدمی بخواهد، چه نخواهد، چه بداند، و چه نداند.
آنچه در اینجا آمده است، گزیدهایست از هزاران صفحه «بثالشکوی»ها و «غزل»های غیرمنظوم من در حالات و «آنات» ماورایی و مرموزی، در گذار عمر، که با جاذبهی «تأثری» روح همه شعار و دئار خویش فرو میریخته و از بند همهی «بایستن»های همیشگیاش میگریخته و در یک «با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش» در آتش آن «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است، معنیهای پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است. از آن است که هر عاطفهای که در درون سر میزند و میروید و تمام بودن آدمی را فرا میگیرد، کالبد همهی دردها و خاطرهها و نیازها و آرزوهای مرده و مجهول و از پا در رفته را نیز برمیشورد و از روح خود در آنها میدمد و میپرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون برپا میدارد و این رستاخیز را آنها که خواستهاند، به نظم یا نثر برای «دیگران» «گزارش» کنند تباه کردهاند و من هرگز به چنین کوشش بیهودهای نپرداختهام و ننوشتهام و نگفتهام و در آن لحظات جادویی و غریب که در این رستاخیز بودهام، آنچه میدیدهام و «مییافته»ام، خود علیرغم من، و گاه بیخیر من، «حرف و فعل و صوت» مییافته است و سخن میشده است و احساس میکردهام که در این حالتها، نوشتن را به عنوان وسیلهای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمیکردهام و برای آن که «بماند و بنماید و بدانند» نمینوشتهام. بلکه تنها از آن رو مینوشتهام که «نمیتوانستهام ننویسم»! و در این هنگامههای «بیخویشی» که کلمات «هر یک انفجاری را در خود به بند میکشیدهاند» و روح را در تنگنای خفقانآور زیستن و بودن بیتاب میساختهاند و دردها و حرفها، بیقرار و هراسان از خاموش مردن، خود، واژههای خویش را برمیگرفتهاند و برای «گفتن» بر سرم میتاختهاند و من، بیطاقت و دردمند، زندانبانی را میمانستهام که زندانیانش بر او شوریده باشند. عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم، با راستی حس میکردهام که:
«نوشتن برای فراموش کردن است، نه برای به یاد آوردن!»
...
این کتاب، به تعبیر سارتر، «شعر»ها و به معنی فارسی کلمه، «غزل»ها و «نفثةالمصدور»های یک سینهی مجروح و «بثالشکوی»های یک «روح کویری» است و این کویر، هم «جهان من» است و هم «تاریخ من» و هم «میهن من» و هم «دل من»، «خویشتن غریب من»، «زیستن بایر و آتشناک من»، و بالأخره، «داستان من» است. و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین «بودن»!
خوانندهی این سخنان نباید خود را «مخاطب» انگارد، که این سخنان بیمخاطب است. باید «بیننده» و «جوینده»ی آن باشد. الفاظ و عبارات را «نخواند» معانی و عواطف «جمله گشته» و «کلمه شده» را «لمس کند»، «بچشد»، «ببوید»، نه آنچنان که «نامه»ای را «میخواند»؛ آنچنان که «سرگذشتی» را «میبیند». نه آنچنان که به «خطاب» گویندهای «گوش میدهد»، آنچنان که «آوای موسیقی»ای را «میشنود». آنچنان که تنهایی دردمند را میبیند که «خود را مینالد»... که در «کویر» هیچ نیست، نه حرفی، نه کسی، تندبادی سرگشته و بیآرام، در این بیکرانگی تشنه همچون روحی تنها و سرگردان، میوزد و مینالد و میجوید و فریاد میکشد.
و تو، چند گامی از «حاشیه»، به درون آی و چشمهایت را با هر دو دستت سایه کن و بی آن که بخواهی «نقد فنی» کنی، به تماشای سرنوشتش بنشین. از زاویهی نگاه من به این دنیا بنگر! با کاروان دل من، با زادفرهنگ من، بر روی جادهی تاریخ من و با تازیانهی رنجها و شوقهای من بر سینهی این کویر بران! تا به «بوی سخنم»، نه به «دلالت الفاظم»، به دل این کویرها راه یابی و در صمیم این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بیکرانگی و ملکوت و زیباییهای وحشی کویر را تماشا کنی و از آنجا به «ماوراءالطبیعه»ی این «دنیا» و به «غیب» این غمها و شادیهای همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره، سر کشی و آنگاه به نفرین یا آفرین من بنشینی. به هر حال خوانندهی صادق کویر ـ ای دوست، ای دشمن دانا ـ این «شقشقیه» را ـ همچنان که «شقشقیه»ی خویش ـ مشنو، ببین! مخوان، بیاب!
و پیش از آن که بیاندیشی تا چه بگویی، بیاندیش که چه میگویم.
برای دریافت کل متن کتاب به لینک زیر مراجعه فرمایید :
http://seapurse.com/books.php?Serial=Kavir
