تبليغاتX
آبگینه ساری - حقیقت دینداری ؟!

آبگینه ساری

اینجا هر آنچه در آنطرف هم اگر باشد نیز پیداست " محمود و فاطمه زارع "

حقیقت دینداری ؟!

بسمه تعالی

حقیقت دینداری  ؟! از نگاه این بنده

   محمود زارع

            از زمانی که تقریبا مصادف بود با اواخر دوره ابتدایی از جمله اشتغالات ذهنی ام مانند اکثر نوجوانان این بود که بالاخره کی هستیم و از کجا آمده ایم و از بهر چه و به کجا میرویم و بخصوص موضوع فوق العاده چسبنده بهشت و جهنم ! که دست بدامان قصص شیرین مادر مذهبی می شدیم و باقی ماجرا.

            منتها من این اشتغالات را همینجوری وا نگذاشته بودم و از هر اتفاقی که زیاد در پیرامون و با مرور زمان میگذشت در تکاپوی ذهنی بخشی از این پرسشها را مجددا در ذهن طرح و بدنبال پاسخی قانع کننده می گشتم و بعدها بهمین سبب بود که بی اندازه بمطالعه و کتاب و قلم و دفتر علاقمند شدم که باصطلاح بصورت افراطی حتی زندگی روزمره را هم وانهاده و مورد طعن و حتی گاهی خشم اطرافیان از این علاقه مفرطی که البته مانع زندگی معمول و کسب و کار میشد ؛ واقع می شدم. عمویم میگفت همه دارند مال جمع میکنند و فلانی کتاب! و از این قبیل متلکهای البته لطیف تا طعن های بعضا سخیف آشنایان که ... بگذریم!

            از میان همه مسائل مطروحه که بعضی از آنها در بالا ذکر آن رفت ؛ مسئله دین و دینداری برایم بی اندازه مهم و تعیین کننده بود. بعنوان مساله ؛ سوال ؛ پروژه یا هر چی که میتوان نامید این موضوع را واقعا طرح و بدنبال درک درستی از ماهیت و حقیقت دین و دینداری بودم و تاکنون هم بر این سبیل البته بلطف خدای متعال هستم. وقتی که میگوییم دین و دینداری لابد حوزه وسیعی از موضوعات را باید در نظر بیاوریم که اصول آن بخصوص موضوع معاد از امهات آن بود. شاید باور نکنید وقتی با آثاری که تا حدودی در راه و مسیر طرح مباحثی که در ذهنم بود میرسیدم ، دیوانه وار تمام زندگی را رها و بدجوری به آن در می پیچیده ام . مثلا من وقتی با کتابی بنام عدل الهی ؛ مرحوم مطهری آشنا شدم در همان دفعه نخست دو بار آنرا مطالعه کردم و بیش از خود آن کتاب تقریبا قطور از آن در طی این دو مرحله یادداشت برداری کردم. ذوق پاسخهایی را که در رابطه با سوالاتم که در آن میدیدم مرا به چنین مشی ای وامیداشت. بعد از رها کردن این دوبار مطالعه بعدها مکرر در مکرر بمناسبتهای مختلف به آن مراجعه میکردم و این اواخر هم ( یک بار در زمان دانشجویی و یک بار هم در سال 1379 ) مجددا این کتابی را که الآن سه جلد از آن را در کتابخانه شخصی ام دارم ، مطالعه کردم. یا کتابهای دیگری مانند معا یا حیات اخروی ؛ و امثالهم را هم که بعضی از آثار شهید مطهری بود و بعضی هم از دیگران حریصانه خواندم .

            خلاصه ، مثلا من موضوع مهمی بنام " مرگ "  را در فکر و ضمیر خویش بعنوان یک پروژه طرح و تا یک پاسخ روشن و قانع کننده ای از آن نرسیده بودم ، آنرا رها نمیکرده ام و الآن فکر میکنم که تا حدود بسیار زیادی بماهیت این مسئله رسیده ام و موضوع را برای خویش باصطلاح حل کرده ام که واقعش آن بود که در مراجعه به کتاب و مصحف شریف فعلا بحمدلله قانعم .

            موضوع قابل توجه دیگر آنکه نوع برداشتم از این مسئله لزوما در هماهنگی با نوع برداشت بسیاری از مردم یکسان نبوده و نیست. چون من تا حدود زیادی دریافته ام که مهمترین ممری که برای انسان انحراف ایجاد میکند موضوع " زبان " است. و چنانچه ما محدودیتهای این نعمت بزرگ الهی را در دریافتها و ادراکات ماهیتی ، درک نکنیم قطعا به انحراف و اشتباه خواهیم افتاد. بنظرم زبان و بیان جدای از آنکه عطیه و نعمت بزرگ الهی به مخلوقات  بوده است و به همان نسبت هم میتواند محدود کننده و مانع ادرکات درست از مسائل مهمی مانند مرگ و معاد و ... باشد. لذا نقش و تاثیر زبان را در حل این مساله و تکمیل این پروژه و در محاسبه این شاید معادله ، متوجه بودم و حساب آنرا در حل این معادله با ضریب مشخصی منظور می داشتم و دارم.

            داشتم می گفتم که در راستای حل و کشف این معماها ، اصل قضیه ای بنام این که : خلاصه من برای چه خلق شده ام و هدف از خلقتم چه بود ؟! مدتهای مدیدی این آیه که : ما خلقناالجن و الانس الا لعیبدون ، ذهنم را بخود مشغول داشت و قانع نمیشدم که عبودیت که همان روح و گوهر گرانبهای دینداری است به همین اعمال معمولی مانند نماز و روزه و امثالهم که بیشتر در ظواهر مساله و احکام فقهی خلاصه میشد ، خلاصه شود. ما را خداوند خلق کرد که او را عبادت کنیم ؟!! اولین سوالی که بذهنم میرسید این بود که این چه نیازی است که خداوند " صمد " بعبودیت ما دارد؟! پس قطعا موضوع بایستی در نقص ترجمه تحت اللفظی این آیه و حتی دیگر متون و کلمات و جملات باشد و می بایست درک دیگری از مساله عبودیت داشت. باید معنی دیگری و از آن مراد باشد. باید از زاویه دیگری بموضوع نگاه کرد . من این درک را در لابلای این واگویه های نیمه شبی خویش در اینجا و شاید دیگر جاها گفته و نیز میگویم.

            بحث ثواب الاعمال و عقاب اعمال منکر از جمله مباحثی بسیار درخور توجه برایم بود و چون و چرای زیادی پیرامون این مساله برای خود داشتم . موضوع جبر و اختیار هم از جمله موضوعات مشکله ای برای من بود و هست که هنوز هم فکر میکنم که نه مجبوریم و نه مختار و هم مجبوریم و هم مختار ! حالا از طرح موضوعات بگذریم که ضمن بحث قطعا بدانها خواهیم رسید.

            خلاصه اش آنکه من از همان اول اینطور فکر نمیکردم که مثلا دقیقا موضوع اینطوری باشد که خداوند یک صندوقچه ای را با مدیریت ملائک خاصی در یک جایی در آسمان و یا جای دیگری ؛ برای ما ساخته باشد و تمام اعمال ما را در آنجا جمع کنند و بعد هم در روز قیامت در آن صندوق مهر و موم شده را باز کنند و بشمارند و یا دفتری دو صفحه ای که در طرف راستش اعمال نیک ما و در سمت چپش اعمال بد ما را در آن نگاشته و روز قیامت یکسری فرشته های متخصص در علم آمار بیایند و میانگین بگیرند و یا حساب و کتاب کنند و ضریب همبستگی اعمال ما را با آنچه که خداوند در احکامش  - که آنهم از سوی متخصصین خاصی بنام فقها بیان شده است - ، اعلام کرده  و آنوقت بر اساس چنین سناریویی ما را بطریق بهشت یا براه جهنم اعزام دارند. اینجا یک تصویر سازی ذهنی اینچنینی غالبا بفکر اکثر ماها میرسد و من این موضوع را با مذاکره با تعداد زیادی از افراد بفراست دریافتم که اینها اکثرا چنین تصویری از روز قیامت دارند . و حتی از آیاتی از قرآن کریم که اتفاقا در ظاهر چنین ترجمه ای از اوضاع و احوال قیامت و جریان حسابکشی از آنها شده است ، قطعا در چنین تصویرسازی ذهنی به آنها کمک کرده است. و تا همین مقدار قناعت و بسنده کردند. حال من نمیخواهم این موضوع را نفی بکنم اما میخواهم بگویم که من تصویر دیگری - از شخصیتی که ما در قیامت داریم و پیدا میکنیم  - دارم.

            میخواهم بگویم که این اعمال مثلا ثواب ما در یک حسابی جداگانه از خود ما نگه داشته نمیشود . در واقع ما بانک خودمان هستیم و آن دفتر و یا آن صندوقچه و یا آن ترازو در خود ما ذخیره است و این همان نکته ظریفی است که در عین سادگی ، غالب ما از آن غافلیم و تصور میکنیم که این دفتر و صندوق و یا ترازو در بیرون ما در جایی قرار دارد و اعمال ما در آن ریخته و بایگانی شده و نگهداری و ثبت و ضبط میشود و روزی بخود ما عرضه میشود! بلی و اما خیر ! ظرافت کار در جایگاهی است که ما تصور میکنیم یعنی مقر آن ترازو و مقر آن کتاب یا سفره یا صندوق ! و ظرافت موضوع همین است که محل و ممر و مقر و محمل این صندوقچه در خود ماست. این نحوه تصور خیلی تفاوت ایجاد میکند . یعنی اصولا در نوع و نحوه اعمال و کردار و حتی تصورات و ذهنیات ما اثر مستقیمی خواهد داشت .

            بنظر من گوهر دین و دینداری که عبودیت است در اخلاقیات و بواقع خلق و خوی هائیست که در خود ماست و با خود ما و با ما و بواقع ذاتا با ما بجهان دیگری سفر میکند. فاصله ای حتی بنازکی یک موی در بین ما نیست. بواقع همان بضاعتی را که ما کسب کردیم و میکنیم و فی الحال در ما هست ، همان چیزی است که با خود می بریم و لذاست که من جریان را یک جریان بهم پیوسته و غیر منقطع می بینم و همانند یک راه و ریسمانی است که جایی از این راه و رسن را پاره گی و انقطاع نیست و یکپارچه یکپارچه است و بس. حال اگر من فی الحال پاک و پیراسته باشم در انتهای این راه هم همانی هستم که در یک قدمی به این انتها بودم و یا بواقع در همان لحظه ای که در آن مکانت ماهیتی و ماهوی ایستاده ام ، پاک و پیراسته خواهم بود و یا برعکس!

            من معتقدم که تنها سرمایه ای که ما خواهیم برد و یا صحیح تر خواهیم داشت ، همین خود ما هستیم و بس. اما من کرارا دیدم و شنیده ام و میدانم زیرا ؛ که مثلا کسی یا همکاری همه ساله به حج میرود و منظورش ذخیره اعمال حج است برای دستک ماس در روزی که سر صندوق اعمال آنها را باز میکنند و آنجا این حج رفتن ها اثرش را خواهد داشت . حالا اگر این حاج همکار ما مغازه دار در بیرون اداره هم بوده باشد  ، و اگر خدای ناکرده ربا هم خورد و یا میخورد و اگر قسم بناحق حضرتعباس هم میخورد ؛ البته که ناراحت است و میداند که گناه کرده است ولی دلش باو میگوید که حالا از 13 حجی که رفته 6 یا 7 تای از آنها را بدلیل همین خلافها از بین برده است و خوشحال هست که بالاخره 6 و 7 تا ثواب حج برایش باقیست و همین هم او را راضی و خود را دیندار و متدین میداند و بریش آنهائیکه حج نرفته هم شاید میخندد!

            مکرر در مکرر دیده و میدانم و میدانیم که کثیری از نمازخوانهای ما که اغلب عادتی شده اند و نمیتوانند نماز نخوانند ، چون احساس میکنند که یک بار سنگینی بر دوششان بوده و الآن با دهن دره باید این بار را بنهند تا خیالشان راحت و آسوده شود و نماز میخوانند و روزه میگیرند ؛ و خوانده اند که با هر بار تسبیحات اربعه گفتن یک قصری از طلا و جواهر در آن دنیا برایشان ساخته میشود و چون خیلی حسابگرند و مخ اقتصادی دارند میروند و نماز را میخوانند و تسبیحات اربعه اش را که قصور آنها در آن دنیا البته با حور و غلمانشان از دیگران کمتر نشود!

            حالا آیا نباید خود آدم فکر کند که 40 سال 50 سال و کمتر و بیشتر مثلا نماز خوانده اما فی الحال اصلا عوض نشده ؛ و حتی بعضا خودشان هم معترفند که 40 یا 50 سال پیش حتی بهتر بودند والآن بدتر شده اند و بنظرشان تقصیر زمین و زمانه هم هست و این فرافکنی را هم برای آسودگی خاطر میکنند. قدری فکر نکرده اند که این نماز و روزه ها و باصطلاح این عبادتها خلاصه بایستی جایی اثرش را نشان داده باشد و خلاصه بایستی قدری او را عوض کرده باشد .

             و اصلا این سوال را آیا در طول عمرش از خود پرسیده ایم که این نمازها با ما چه کرده اند؟!! این طاعتها باید اثرش را در شخصیت و ماهیت ما بروز داده باشد و همواره و مستمر در بهبود و تحول ما موثر باشند!

            اگر تاثیر این عبادات مفروض در تغییر و تحول ما معلوم نبود آیا نباید از خود بپرسیم و یقه خویش را بگیریم که پس چی ؟! چرا نشد ؟! چر اینهمه اندوختیم و هر روزه طاقت 17 رکعت نماز و قیام بصیام و ... را بر خود نهاده و الآنه که بخود و انبار و صندوقچه اعمال که نگاه میکنیم می بینیم که نه تنها اضافه نشده بلکه کم هم شده است. شاید فقط بدانیم ( البته بعضیها ) که کم شده ولی در پی جویی و علت یابی بر نیاییم!

                        ما در این انبار گندم می کنیــم           گنــدم جمع آمده گم میکنیم

                        می نیندیشیم آخر ما به هــوش          این خلل در گندم است از مکر موش

                        اول ای جان دفع مکر موش کـن           بعد از آن در جمع گندم کوش کن

 

            بقول این بزرگ آقا جان یک موشی در انبار طاعت مان افتاده و ته انبان طاعت ما را سوراخ کرده و ما از این ور گندم ( نماز و روزه و حج و ... ) می ریزیم و بهمین سبب از آنطرف بیرون می ریزد!

            پس موش شناسی برای انبار داری بسی اهمیت دارد. گندم ما اعمال عبادی ما نماز و روزه و ... است و موش هم سوء ظن و تهمت و غیبت و کم فروشی و زیاد فروشی و بددلی و بغض و حسد و کینه و حقد و غرور و ریاست طلبی و چاپلوسی و تملق و مداحی و غصب جای یک نفر دیگر که شایسته تر هست و... می باشد . منتها متناسب با آنکه ما در کجا هستیم و کجا کار میکنیم و چه اشتغالی را داریم موشهای گندم انبار و انبان ما متفاوت هستند و از جنس های متفاوت . برای یک اداری میتواند رشوه و کم کاری و بدتر از همه غصب جای دیگران و مثلا با وجودی که میداند و یا اکثرا میگویند که آقای الف شایسته تر از آقای ب به اخذ فلان پست هست و لی الف خود را جلو انداخته ! این تازه بدیش خیلی کمتر از آن است که خدای ناکرده با تهمت و افترا و یا حتی با استتار و پوشش توانایی همکار دیگر مان  - و یا ... خود میدانیم که چه چیزهائیست ! -  خود را نزد مافوق ها شیرین جلوه دهیم!!!

            خوب یک همچین آدم تهیدست و بواقع فقیری که وقتی رفت در دنیای دیگر قطعا آنجا هم چیزی گیرش نمی آید! و حقیقت دینداری هم همین است که از طریق اعمال ؛ آدمی بایستی واجد یک حقیقتی بشود که آن حقیقت فی الحال شخصیتش شده است. اگر نشد قطع و یقین بدانیم که بهره ای از اعمال خود نخواهیم برد. لذاست که معتقدم که گوهر دینداری امری کمتر شناخته شده است!

            دوستان گرامی خواستم تنها نکته – البته بنظر من ظریف – را هشدار دهم که ما غیر از آنچه که الآن هستیم و حال فعلی ما ؛ چیزی دیگری نیستیم و با همین بطن و متن به آنجا خواهیم رفت و پشت سر ما و یا پیش روی ما صندوق دیگری که ما بعد از رفتن به آنجا از آن استفاده کرده و رانتی داشته باشیم ، نخواهیم داشت!

            این از زاویه ماموریت ما ولی و اما و هزار اما که ما را نبایست تکلیفی بر خدا نهادن و معلوم نیست که خود حضرتش چگونه خواهد کرد؟!!! ما همینیم که هستیم و همین را هم آنجا تحویل میگیریم ولی تکلیفی بر خدا نیست که ما را زیاد ندهد و این دیگر کرمی است و لطفی و عنایتی که دیگر بسته به نظر خود او دارد و نومید نباید بود ولی نه هم متکی به آنچه که با دیدگاه صندوقچه ای در دنیا عمل میکردیم !

            میدانم که پایه بحث را وسیع و گسترده گرفتم ولی بدلیل تطویل کلامی که شده بود یکدفعه سر آن را زود جمع کردم اما تصور میکنم که توانسته باشم آن ظرافتی را که من در نوع و نحوه دینداری اعتقاد بدان دارم را بمخاطبینم رسانده باشم. انشاء الله

            ضمنا قصدم بیان شخصیت خویش نبود بلکه شاید بر سر ذوقی آمده باشیم و خواستیم به همه آنهایی که دوستشان داریم تذکری داده باشیم و توجهی که قدری شاید تاملی کرده باشند و بنمایند! انشاء الله

  

 

 

+ اقدام شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 7 قبل از ظهر  بوسيله محمود زارع  |