زندگی بی تناسب با فهم
زندگی میکنم بي تناسب با فهم م !!
نویسنده : محمود زارع
تماس با نویسنده :
www.mzare.mihanblog.com
www.bahoo.blogfa.com
اينكه در ادبيات ديني ما تاكيد شده است كه؛ « چرا مي گوئيد چيزي را بدان عمل نمي كنيد ؟! »
گاهی اين توهم را بيش می آورد كه پس به تمامي دانسته هايمان لزوما باید عمل کرد .
..... در یک ارزيابي از زندگي خويش مي فهميم و دريافته ايم كه حد اقل عده اي بي تناسب با علم خود زندگي مي كنند .شاید بعضیها متوجه نباشند ولی واقعیت زندگی غالب آدمهاست. اين يك واقعيت از چهره زندگي من در طول مدت عمرم بوده است .
وقتي احساس مي كني كه نگاهي جدا از نگاه ديگران به زندگي داري اما مجبور مي شوي يا خود را مجبور مي كني كه مانند همگان زندگي كني ، اين كاري است بسيار مشكل .اين نحوه زندگی در واقع نوعي غافلانه زندگي كردن است . يعني تعمدآ غافلانه زيستن نه غفلتي از سر غفلت !
اين مفهوم غفلت از سر غفلت را بايد توضيح دهم تا تفاوت آن با غافلانه زيستن تعمّدي روشن تر شود . از جهاتي و از مناظر متفاوتي ما در غفلت هستيم و زندگي غافلانه اي داريم . يعني غالب ما اينگونه ايم الا اندكي و يا جز در اندك زمانهايي!
وقتي مانند ماهي غرق در دريائيم ، تصور هم نمي كنيم كه خشكي هم واقعيتي و يا كيفيتي است براي نفس كشيدن . فلذا چون در داخل زندگي هستيم و با فرمولهاي آن مشغول و درگيريم ، پس غافليم .
حقيقت اين جهان آن است كه ، جهان لايه لايه بوده و داراي بطون زيادي است . اينكه از لايه ها و بطون اين جهان و كلآ امورات آن و عالم هستي با خبر باشيم ، ادعايي است گزاف و نادرست . لذا چون از لايه هاي پنهان از ديد و منظر خويش بي خبريم ، پس غافلانه زندگي مي كنيم .
واقعيت ديگري هم وجود دارد و آن اینکه ما از عيوب و نقايص تمامي كارهايمان بدرستي با خبر نبوده و نيستم . و همين بزرگترين غفلت اغلب آدميان است . پس آنچه دائر بر مدار زندگي غالب ما انسانهاست ،اين است كه ما به اندازه فهم و دركمان از عالم، مشي و نحوه زندگي داريم. اگر بپذيريم كه زندگي ما در ارتباط تنگاتنگ و مستقيم با معلومات ماست، لامحاله مي پذيريم كه در روابط مستقيم با مجهولات ما نيز هست . يعني اين نيز درست است كه بگوئيم ما به اندازه ايي كه نمي دانيم زندگي مي كنيم . چون اگر بالاتر از اين معلومات فعلي ، بصيرتي داشتيم ، قطعآ نوع زندگي ما هم تغيير مي كرد . اين موضوع ديگر امري بديهي است.
عنكبوت ار طبع عنقا داشتي
از لعابي خيمه كي افراشتي
ما متناسب و در خود با جهان خويش و جهان بيني خويش زندگي مي كنيم و في الواقع زندگي ما
عكس العملي است از نحوه بينش ما از زندگي . من البته اين ادعا را واقعآ ندارم ولي همانطور كه عرض كردم گاهي وقتي تنها که مي شوم ،بطور روشنی احساس يك تضاد را در درون خويش مي كنم كه البته سخت مي نمايد . و اين تضاد طوري است كه مي بينم در خور فهم خويش ، زندگي نمي كنم .
در اينجا بايد دو حالت را از هم متمايز كرد ، يعني در اين مرحله يك دايره اي وجود دارد و آن دايره اي است كه اول و آخر آن نقطه,دو وجه دارد ، يكي وجه و روي به آغاز و ديگری وجه و روي به پايان .
اينكه در عین درونی متفاوت ,ظاهرت مثل بقيه است ،اینکه اگر در شهر كوراني ، در عين بينايي مثل كوران عصا در دست باشي ، اينكه دشمن خويش را [كه فكر مي كند تو نمي داني او دشمنت هست] بشناسي ولي رابطه دوستي با او داري . از درون خبر داري ، غافلانه بنمائي و ... در واقع يك رفتار غافلانه است. عده اي واقعآ همين رفتار را دارند و حقيقتآ همين گونه اند، ولي عده اي واقعآ همين عقيده را ندارند ولي همين رفتار را دارند. پس فرد ثالثي اگر به آنها نگاه كند يكساني را خواهد ديد . و ظاهرآ او را نتوان به ايراد نگريست و خرده بر نوع نگاهش گرفت، كه انچه مبناي قضاوت و نگاه اوست ، همان رفتار بيروني است .ولي اين دو در واقعيت و حقانيت خويش متفاوتند . درست مانند كسي كه از يك لطیفه خبر دارد و برايش تازگي لازم را براي خنديدن نداشته باشد، ولي مانند همه جمع از شنيدنش بخندد . گرچه اين با آنها مي خندد ولي خنده اين كجا و خنده ان كجا ؟!
چنين شخصيتي غافلانه زندگي نمي كند ، ولي غافلانه رفتار مي كند . يعني تعمدآ خود را به رفتار غافلانه مي كشاند و مي نماياند . اين معني با معني ريا و نفاق فرق دارد . اگر باجمع نباشي تنها مي شوي ، اگر غافلانه رفتار نكني، منزوي مي شوي ، بي اثر مي شوي، بي حكم مي شوي .
باز در اينجا كساني كه به اين خط رسيده اند . به چند دسته مي شوند عده اي حكم باطن را در ظاهر هم تسري مي دهند و فارغ از نگاه خلق ، بر باطن مي روند. شايد صوفيه؛ البته صوفيه واقعي؛ و امثالهم را بتوان شاهدين مثال اين گونه انسانها آورد . يعني رنج و تعب رل بازي كردن ، نقش بازي كردن را بر خود هموار نمي كنند .يك شخصيتي باقي مي مانند . اينان گرچه عزيزند ولي در مقام، نازل تر از آنهايي اند كه خود را مجبور به تظاهر مي كنند . اينان خود را مأمور و موظف مي كنند . لذا اين وضعيت براي چنين شخصيتي پارادكسيكال مي شود كه البته هر شخصيتي تاب تحمل چنين زيستني را ندارد .
اين شخص جاني پيدا مي كند كه بقول مولوي در خورد تنش نيست و اين جان باصطلاح ؛بزرگتر از قفس تن مي شود . اين بي تناسبي_ اگر واژه درستي باشد كه نيست _اجباري ، شروع دشواريهاست . شما شيري داريد كه ظرفي آ ورده اند از حجمش كمتر است . لذا شير سر مي رود و مي ريزد . دشواريهاي مهم زندگي آن عده و لو قليل همين است و از همين زاويه توليد مي شود .
من ادعاي اينچنيني ندارم ولي خدا ميداند بدون حب و بغض و غرضي خاص دارم تنها هر آنچه را كه حس ميكنم در من هست توصيف ميكنم، كه در حالات خاصي چنين وضعيتي را بطور زجر دهنده اي در زندگي دارم. چون ضعفهاي زيادي دارم . لذا زندگي خصوصي ام ، براي همه و حتي نزديكانم مانند بستگان سببي و نسبي نزديكم و حتي همسرم ، مبهم مينمايد، منزوي شده ام. ميل به ارتباط ندارم. از سر اجبار و استيصال مجبور ميشوم آداب خود آفريده را مراعات كنم. باز البته اين از نقص من است ، چون بايستي ظرفيتهاي لازم را براي چنين نقشي در زندگي بدست آورد و يا اينكه در واقع به آدمي اعطاء شود و لذاست كه احساس ميكنم حتي دعاهايم هم با بقيه دور و بري ها فرق كرده است.
گاهي ميترسم كه چرا مثل بقيه مردم اينهمه به زيارت نميروم ، در مراسم جمعي زياد شركت نميكنم و..... اما در اين ميانه دارم ميسوزم. ماندن در اين وضعيت بدتر از آمدن به اين موقعيت است. كاش آدمي در مرحله قبل از اين مرحله ، گير كند و بماند و نيايد! حال كه آمدي ، نبايد متوقف شوي . چون توقف يعني حكم به تناقض ، حكم به مرگ و نابودي و..... ! اما با چه ابزاري بايد رفت؟!
اين آقا به چه ابزاري مجهز بود كه گفت :
حالا بايد خود را آسوده كني. گاهي بدلائلي – به هزار و يك دليل – با عناصري آسوده ميكني ، كه اين وضعيتي را به آدم ميدهد كه از چشم مردم مي افتي. و امان از زماني كه عوام الناس بوئي از اين تناقض تو ببرند. اگر بدارت نكشند شانس آورده اي و بختياري. سيل انواع تهمتها و سوءظن ها و..... به سمت تو روانه خواهد شد.
اينكه با علم در سطح بالا به تاثير نامطلوب دود سيگار بر ارگانيسم بدن ، همچنان باو مي چسبي ؛ اينكه از مظاهر زيبائي هائي كه خداوند داده و در دست ديگر ابناء بشر ، ضايع و بي قدر مي بيني ، در رنج و تعب هستي و ... ميشوي لاغر ! ميشوي مشكوك! ميشوي.....! ! رفتارهاي پرخطر در كمين خواهند بود.
در اينجاها بعضي از مظاهر عطيه خداوندي در قالبهاي متفاوت و متعدد زندگي از عطر و بو و رنگ و فرش و فراش و... ميتوانند ، قطاع الطريق شوند و شده اند. بسيار زياد در تاريخ چنين شخصيتهائي را داشته ايم كه روزگار چنين بلايائي را بر سرشان آورده است.البته نميتوان و نبايد حكم به انحراف آنان داد، بلكه ميتوان از جايگاههاي لغزش ( لغزش در اينجا به معني توقف در اين مرحله ) در اينجاهها سخن گفت و اشاره كرد.
حتي آستان مقدس و اهورائي پيامبر عاليقدر را با جمله « كلميني يا حميراء » بعضي ها بر تصور ديگري ( بنا به دليل قياس به نفس ) گرفتند! حالا خدا نكند كه زمانه هم با تو دشمني كند. يعني يهودياني باشند كه بخواهند ....... با تو در نزاع باشند. مع الاسف همواره اين يهوديان جهود پيشه براي چنين شخصيتهائي در هر عصر و زمانه اي وجود دارند.
خوب پس يا نبايد به اينجاها برسي ( كه ظاهرا نميتواني و در كف اختيارت نيست ) و يا وقتي رسيدي و يا حتي قبل از رسيدن به اين مرحله بايد آداب و قواعد و فرمولهاي چنين وضعيتي را آموخته باشي. وقتي پشت رل اتومبيلي در حال حركت قرار گرفته اي ، لامحاله بايد قواعد رانندگي را در حداقل راندن ، بداني!
پس دانستن، بد بلائي است و واقعا اگر كسي حتي يك چشم عقل او خوب روشن باشد ، همچو كاهي از مسير باد دور خواهد شد. كسي كه بتواند آداب چنين زندگي ائي را بداند و بجاي آورد قطعا بختيار است و مراد او حاصل شده و تنها به سعي و تلاش خود شخص هم ، بطور مكفي ، نميتوان ادب اين مرتبه از زندگي را و اين نحوه از زيستن را حاصل كرده ، بلكه بايد خلاق ودود نيز دستگيري كند!
آيا ميتوان تصور كرد كه همه كس تحمل دارند كه بفهمند ( يعني بدانند و حتي ببينند ) كه ديگراني در دل دشمن اويند ، اما دست دوستي ظاهري گشاده اند، او همچنان بر آداب دوستي ، دست دراز كند و باصطلاح دست دوستي بدهد. اما نگويد و حتي ننمايد كه ميداند كه او مي داند تو دشمنش هستي .
لب دوختگي اولين و مهمترين ادب چنين وضعيتي در زندگي است. واين بود كه من احساس كردم همواره سر در كار فريب خويش بوده ام. بلي بايد خود را فريفت و سر خود كلاه گذاشت آنهم كلاهي تا گوش كه حتي جلوي چشمانت را هم بگيرند ، تا نبيني ، نگوئي و....
اولين ابزار ، وسيله ، ادب ، فرمول يا هر چه كه ميخواهيد بناميدش ، لب دوختگي است. حالا من مدعي نيستم كه اسراري ميدانم ، رازهائي ميدانم و بله چون
ولي خدا ميداند كه در همين وضعيت هم بسيار بسي بيشتر و ناب تر از مقابلين و مخاطبين و منسوبين و اطرافيان ، به آنها دوستي مي ورزيدم و قلبا چنين هم بودم. يعني بدهكار آنها نبودم و ريائي در كار نبود. به همين جهت ، نه صرفا از زاويه مذهب و تدين و امثالهم ، بلكه از زاويه نياز ، ميل شديد دروني عجيب به ائمه (ع) حب و دوستي داشتم و عشق مي ورزيدم. نه باز صرفا از اين جهت كه مسلمانم و شيعه ، بلكه از اين جهت كه مرا اشباع ميكردند و حس دوستي و عشق مرا برآورده ميكردند و پرم ميكردند. اين اواخر هم خدا را ...عجب.....
ضعفهايم يكي يكي آشكار ميشد و من هم تلاش ميكردم سرپوش بگذارم ، نشد كه نشد. مشكلاتي پيدا كردم ، دوستان اغماض ميكردند . دوستان، يعني آنهائي كه نمي خواستند رنجي بدهند و بدخواهي نداشتند ، تحمل ميكردند. اما گهگاهي هم گير انسانهاي حسود و ناخوش طينتي هم مي افتادم كه در چند جا از اين وضعيتم حسابي به نفع ارضاء تمنيات خودخواهانه و حسودانه خويش سوء استفاده كردند و مشكلات ظاهري زيادي را
بوجود آوردند. تك و توكي به آستانه درك من ( يعني درك من ، نه دركي كه من دارم ) پيش مي آمدند و با آنها بسيار دمساز و دلخوش بودم و دوري از آنها بسيار مرا آزار ميداد.تعدادي كه نامشان را اينجا نمي برم، تا حدودي در دورانهائي چنين نقشي را داشتند، بطوريكه من بدون اينكه آنها بدانند ، در تلاش بودم تا در بيداري با آنها باشم و در خواب واقعا هميشه در خوابشان ميديدم.
خدا ميداند آنچنان مهارتي در مخفي نگه داشتن اين انگيزه ها و دوستي ها پيدا كرده بودم كه حتي گاهي بخود هم چنين ترفندهائي را ميزدم.در مخفي كردن علاقه به آنها ، در حد استادي بودم كه فكر ميكردم كسي مثل من نيست. ولي بهمان نسبت در مخفي كردن جنبه هاي منفي رفتار ضعف داشتم . اصلا نميتوانستم بديهايم را مخفي كنم. نه از اينكه نداشتم، بلكه توان اختفاي آنها را نداشتم. واي اگر آنها همين مقدار لو رفتن هاي نكات منفي را اگر طور ديگري تصور ميكردند ، چه گنهكار بودم كه آنها را باشتباه مي انداختم. در عين قهر گهگاهي با آنها، كه توان مخفي كردن آنها را نداشتم ، در دل شوق و اشتياق عجيبي به آنها داشتم. حتي تبحري در اگرانديسمان كردن بعضي از بديهايم پيدا كرده بودم ، نميدانم پاك قاطي شده بودم.
بهمين خاطر و بواسطه چنين سوابقي ، حتي آنها هم الآن نارفيقي هائي داشته اند و دارند ولي من ذره اي از محبتم به آنها كم نشده . اصلا بوي آن رفاقتها مرا مست ميكند ولي در دوستي و رفاقت حكم آن پادشاهي را در مثل داشتم كه تاجي بر سرم بود ، اما خودم از ديدنش بي بهره بودم ، من بهره اي نداشتم، چون دو شخصيتي بودم. ( البته اين واژه دو شخصيتي را با آن واژه هاي مشابه در علومي مثل روانكاوي و.... قياس نكنيد، اگر هم دوست داريد چنين بكنيد، مهم نيست ولي فقط خودتان را باشتباه مي اندازيد) . گاهي فكر ميكردم اگر آنها بتوانند درك كنند كه من تا كجا حاضرم براي رفاقت با آنها ( تا حد ايمانم ، تا حد جانم ، تا حد شكستن غرورم تا حد بي حدي ) پيش بروم، در حد پرستش همديگر را دوست مي داشتيم. نميدانم لذت اين كار در همين بود كه اين فهم از سوي آنها مسدود بود( و در اين هيچ خرده اي بر آنها نميتوان گرفت ) و از طرف من مخفي ( كه اينجا جاي بحث دارد) بجاي اين وضعيت بايد آدابي را مي آموختم، كسي نداشتم. شمسي را در زندگي خويش نيافتم .
خدا ميداند خيلي پيشترها به اين نحوه از نظرگاه در زندگي رسيده بودم كه هيچ تمايزي بين بچه هاي خودم با بچه هاي مردم قايل نبودم. حتي دلم براي فرزندانم ميسوخت و بدرد مي آمد ، گهگاهي . و حديث نفس ميكردم كه عجب پدري نامبارك گير آنها افتاده است. نميتوانند چنين دركي را از موقعيتهائي كه پيش مي آيد برايم ، دور و بري هايم پيدا كنند! باز تاكيد ميكنم كه اين زاويه ها و احساسات ؛ در زندگي نه بجهت آموزشهاي ديني بوده است ، بلكه يك امر فوق ديني بوده است ( اينكه ميگويم فوق ديني ، از جهت ارزشگذاري نيست ، فوق و واژه فوق ديني در اين سخن من باين معني نيست كه ارزش معنوي بالاتر از دين دارند، بلکه بمعنی امر خارج از دين ، بله بهتر است اين واژه را بكار ببرم ، امري خارج و بيرون ديني بوده است). ناخودآگاه چنين شخصيتي پيدا ميكردم، اين شيفت كه در زندگي شخصيتي من خورده مي شد ، ديگر راه برگشتي نداشتم. لذا در اوائل چنين وضعيتي كه مبتلايش ميشدم ، مشكلاتي را ايجاد ميكردم ، تحملش برايم با اين سبك و سياقي كه در مملكت و دور و بر داشتم سخت بود. تعارضي از درون ، و تضادش با بيرون ، وضعيتي عجيب بود . تنها راهي كه باز بي اختيار برمي گزيدم ( يا بهتر بگويم برايم پيش مي آمد) خودسانسوري بود و سكوت،( در عين شلوغ كردنها در حرف و حرف و... ) . همه چيز را ميگفتم كه اين چيز را نگويم . تمام گفتن ها فقط براي نگفتن چنين وضعيتي بود!
ديگر احساس خطر ميكردم ، الآن چنان اشتياق دارم و منتظر كسي كه نميدانم كيست و چيست ؛ هستم.كه از درون جانم دارد مرا بآتش ميكشاند . منتظرم ، عجيب منتظر كسي يا چيزي هستم،تا بلكه دستم بگيرد.
خدايا چه بختيار و خوش اقبالند كساني ؛يا بودند كسانی؛ كه در اين وضعيتها ، كسي را بر سر راهشان قرار دادي كه توانستند دليلي برايش باشند.شما شايد بفرماييد مگر خدا ، پيغمبر ، ائمه و...نبودند؟! اما ميگويم ، نور آنها چنان بر چشمانم ميتابيد كه قدرت جذب مستقيم آنرا نداشتم و ندارم، بدون عينك نميتوانم درك فيض نور آنها را داشته باشم.منتظر عينكي هستم تا از خيرگي من در چنان نوري كم كند، دستم بگيرد، كمكم كند، مثلا غبطه ميخورم كه مولوي چه خوش شانس و بختيار بود كه شمسي را در سر راه تقدير خويش يافت . من چي؟! البته كه من تنها «م» مولوي را در تشابه اسمي دارم، همين و بس اما در همين حد هم ، همداستان و دليلي نداشتم يا داشتم و نديدم و يا دارم و نمي بينم.
ديگه اين شوق ، اين انتظار ، برايم كشنده ميشود. پس بناي كار بر غفلت است. حالا عمدي يا غير عمدي. يكي ميداند كه غافل است، يعني مي نمايد كه غافل است و يكي نميداند كه غافل است. اولي مضطرب و جوشان و دومي راحت و آسوده!
حكم چيست؟ بايد باشند كه به ايل و تبارشان افتخار كنند، بايد باشند و به پست و مقام شان فخر بفروشند، بايد باشند كه به پول عشق بورزند. گويا بايد باشند كه حريص و حسود باشند ، گويا ، البته گويا.....(نميدانم) تا كار بسامان شود.
خداوند حكيم مگر نفرموده: «واعلموانماالحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد» دنيا جز بازي و لهو و زينت و فخرفروشي و مال و اولاد افزون كردن نيست. خود اينگونه مقرر فرمود و خود حكمش را هم بيان فرمود.الآن ديگه موقع ، موقع آن [ «وغير» اكثرهم لا...] ميباشد، كه اگر بنده خدايند و بر سبيل خداوند صورت داده شدند و افتخار خداوند در خلقت مخلوقات هستند، با اين بيان و با اين وضعيت، آداب بياموزند. دانستن را با عمل كردن تفاوتهاست و راههاي طي نشده زياد. عالم بايد عازم هم باشد.....! بيراه نگفتند كه :
در يك نگاه عالي تر – نميخورد، بلكه نان بخت و اقبالش را ميخورد. زياد نبايد چون و چرا كرد. آدمهائي مثل من مشكل زا هستند، البته اگر چون و چرا كنند! كه من بدليل تكفل عده اي مجبورم به چون و چرا نكردن! يعني بدون اينكه از چيزي بترسم، در يك خودسانسوري محض و مطلقه بسر مي برم.
الآن يادم آمد يك جمله جالبي از مرحوم شريعتي که فرمده بود: تخصص يا تمدن بر اساس زمانهائي زائيد يا توليد يا خلق و ايجاد شده اند كه بشر از خود بيگانه بوده است، يعني اليناسيون ( نقل بمضمون) .
اگر كور نباشي ما را خواهي ديد و متوجه ضررش خواهي شد و فرار ميكني. اگر بداني كه فردا همه چيز مي لرزد، ديگر نميسازي و هكذا.....! اگر قبل از زاده شدن ، مختار بودي در نحوه خلقت اظهار نظر ميكردي، آيا هميني كه الآن هستي را طرح ميكردي؟! بي طرح و نقشه بايد بود، البته در اين واديها ، مراتب را قاطي نبايد كرد. چون گر حفظ مراتب نكنيم زنديقيم! در اين مرتبه بايد بي چون و چرا و بي نقشه بود. درست مثل عاشقي كه بخواهد ، تجزيه و تحليل كند تا بگويد عشق چيست؟! اين عين فاصله گرفتن از اين مقام و موقعيت است! باخودي را مرتبه اي ديگر است!
پارادكس آب و آتش در غالب امورات عالم ساري و جاري است. حالا كسي بخواهد در موقعيتي قرار بگيرد كه با اين پارادكس زندگي كند، در بادي امر ناممكن مي نمايد. همينطور هم هست اما طور ديگري هم هست كه همان آداب و ادب اين مرتبه را دانستن است.
هيچ موقع ، هيچ كسي كه داخل آب قرار گرفته و در مسير سيل تند قرار گرفته و با او ميرود، مثل پر كاهي كه به سيل افتاده باشد؛هيچ موقع نميتواند يك مهندس مكانيك سيالات بشود و يك آب شناس يا سيل شناس و... بشود. جالب اينجاست كه بايد به كنار آب بيائي و بيرون از آن ، تا شيفت كنجكاويهاي عاقلانه در وجود آدمي زده شود.
غفلت هم حالا خودش چند نوع دارد. حداقلش دو نوع است، شايد بتوان گفت كه :
يكي – غفلت ممدوح
ديگر - غفلت مذموم
هماني كه در پيشتر از اين ، آنرا مشابه همين معنا به غفلت متعمدانه و غفلت غير تعمدي ، تقسيم كرده بوديم. بلي اين غفلتي است ممدوح و بايد باشد!
تئوري گرمابه
آقا اين مولوي عجيب آدمي بوده است ، حسابي رازدان بوده است. شمس با او چها كه نكرده بود. او در بيان اين موضوع چه زيبا تمثيل «گرمابه» را در دفتر چهارم مثنوي بيان ميكند. او اين آبادي و استقرار جهان را بر پايه تئوري گرمابه ميداند و توصيف ميكند و تمثيل مي آورد كه تنها پارسايان در اين جهان گرمابه مانند بداخل حمام براي تنظيف و تطهير ميروند و اغنياء (دارندگان به معني اعم ، چه دارندگان پول، چه دارندگان پست، حتي چه دارندگان علم و...) تنها نقش هيزم كشان و كثافات زدودگان آنرا دارند! و توصيه ميكند ، كه اين نقش را از آنها نگيريد و به آنها واگذاريد:
در بيان ضرورت غفلت و بيخبري و يا اينكه در توصيف نظام اينگونه، در جاي ديگري در همان دفتر چهارم از پليس و كاركنان حكومت و دولت ، ضمن اينكه با لحني تلخ اظهار نفرت مي كند ، ولي آنرا بي چاره و ضروري و بايست ميداند.او از عوانان ( همان پليس و...) چنين تمثيل ميكند:
در وضعيتی ديگرگونه اما ، بايد بازيگري را هم بياموزي ، يعني هم تماشاگر باشي و هم بازيگر، اما اين ديگر كاريست كه از هر كس بر نخواهد آمد. كسي كه بتواند اين ظرفيت را پيدا كند ، او بخودي خود ، پيامبر خواهد بود!
دو گروه غير پيامبرند: اول – بازيگران ؛ مثل پادشاهان ، رؤساء ، اغنياء و...
دوم – تماشاگران؛كه عارف به اين عوالم شدندويك گروه كه پيامبرندودرنقش آنها که سوم اند و هم تماشاگرند و هم بازيگر!
حالا يك كليد، از رسالت انبياء و روشنفكران و آگاهان ،،از اين نظريه پيدا ميشود. بشرحي كه مزه آدمي از غذا ، گردش، آميزش، رياست و... وقتي است كه از عواقب اينها غافل باشي و باصطلاح ؛ رياست و دولت و مديريت وقتي مزه ميدهد كه آدمي نداند در آخر « لت » مي خورد ، يا « لت » ميشود ؛ ( دولت ...« لت » ) ! خلاصه اينكه:
مصلحت معاش و معاد كثيري از مردم در آن است كه ندانند در زندانند، بلكه اگر اين راز (زنداني بودن) را هم بشنوند، آنچنانكه بايد ، باور نميكنند و در نمي يابند و حداقل آنكه در رفتارهاي فردي و جمعي آنها تفاوتي ايجاد نميكند. حال دعوت از حفره كردن زندان و رهائي از آن ؛از آنجور حرفهاست:
بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
اين ديده ظاهري ( اعم از چشم سر و چشم عقل و...) تنها بجز كف روي آب و خس و خاشاك را نميتواند ببيند و ابزاري نيست كه باصطلاح مادون قرمز و ماوراي بنفش را نشان دهد.
اين گروه خاص از سر غمخواري است كه كف غفلت را نمي درند اما دعوت خويش را دارند و خدا هم مامور به ابلاغ اين موضوع كرد و بس!
ميدواند و ميزند. تا مار از امعاء و احشاء او بيرون آيد. فحش و ناسزا و تلخي غافل در اينجا از روي غفلت است! جان جانان فرمود: « لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رؤف رحيم» رسولي از جنس شما نزد شما آمده كه رنج شما بر او گران است. به نيكبختي شما حريص است. با مؤمنان مهربان است.
اين مهرباني رازدانانه است كه با مهرباني غير رازدانانه (غافلانه) – گرچه كه بد هم نيست – فرسنگها فاصله دارد. ببينيد:
من از بينوائي نيم رخ زرد
غم بينوايان رخم زرد كرد
نویسنده : محمود زارع
تماس با نویسنده :
www.mzare.mihanblog.com
www.bahoo.blogfa.com
اينكه در ادبيات ديني ما تاكيد شده است كه؛ « چرا مي گوئيد چيزي را بدان عمل نمي كنيد ؟! »
..... در یک ارزيابي از زندگي خويش مي فهميم و دريافته ايم كه حد اقل عده اي بي تناسب با علم خود زندگي مي كنند .شاید بعضیها متوجه نباشند ولی واقعیت زندگی غالب آدمهاست. اين يك واقعيت از چهره زندگي من در طول مدت عمرم بوده است .
وقتي احساس مي كني كه نگاهي جدا از نگاه ديگران به زندگي داري اما مجبور مي شوي يا خود را مجبور مي كني كه مانند همگان زندگي كني ، اين كاري است بسيار مشكل .اين نحوه زندگی در واقع نوعي غافلانه زندگي كردن است . يعني تعمدآ غافلانه زيستن نه غفلتي از سر غفلت !
اين مفهوم غفلت از سر غفلت را بايد توضيح دهم تا تفاوت آن با غافلانه زيستن تعمّدي روشن تر شود . از جهاتي و از مناظر متفاوتي ما در غفلت هستيم و زندگي غافلانه اي داريم . يعني غالب ما اينگونه ايم الا اندكي و يا جز در اندك زمانهايي!
وقتي مانند ماهي غرق در دريائيم ، تصور هم نمي كنيم كه خشكي هم واقعيتي و يا كيفيتي است براي نفس كشيدن . فلذا چون در داخل زندگي هستيم و با فرمولهاي آن مشغول و درگيريم ، پس غافليم .
حقيقت اين جهان آن است كه ، جهان لايه لايه بوده و داراي بطون زيادي است . اينكه از لايه ها و بطون اين جهان و كلآ امورات آن و عالم هستي با خبر باشيم ، ادعايي است گزاف و نادرست . لذا چون از لايه هاي پنهان از ديد و منظر خويش بي خبريم ، پس غافلانه زندگي مي كنيم .
واقعيت ديگري هم وجود دارد و آن اینکه ما از عيوب و نقايص تمامي كارهايمان بدرستي با خبر نبوده و نيستم . و همين بزرگترين غفلت اغلب آدميان است . پس آنچه دائر بر مدار زندگي غالب ما انسانهاست ،اين است كه ما به اندازه فهم و دركمان از عالم، مشي و نحوه زندگي داريم. اگر بپذيريم كه زندگي ما در ارتباط تنگاتنگ و مستقيم با معلومات ماست، لامحاله مي پذيريم كه در روابط مستقيم با مجهولات ما نيز هست . يعني اين نيز درست است كه بگوئيم ما به اندازه ايي كه نمي دانيم زندگي مي كنيم . چون اگر بالاتر از اين معلومات فعلي ، بصيرتي داشتيم ، قطعآ نوع زندگي ما هم تغيير مي كرد . اين موضوع ديگر امري بديهي است.
عنكبوت ار طبع عنقا داشتي
از لعابي خيمه كي افراشتي
ما متناسب و در خود با جهان خويش و جهان بيني خويش زندگي مي كنيم و في الواقع زندگي ما
عكس العملي است از نحوه بينش ما از زندگي . من البته اين ادعا را واقعآ ندارم ولي همانطور كه عرض كردم گاهي وقتي تنها که مي شوم ،بطور روشنی احساس يك تضاد را در درون خويش مي كنم كه البته سخت مي نمايد . و اين تضاد طوري است كه مي بينم در خور فهم خويش ، زندگي نمي كنم .در اينجا بايد دو حالت را از هم متمايز كرد ، يعني در اين مرحله يك دايره اي وجود دارد و آن دايره اي است كه اول و آخر آن نقطه,دو وجه دارد ، يكي وجه و روي به آغاز و ديگری وجه و روي به پايان .
اينكه در عین درونی متفاوت ,ظاهرت مثل بقيه است ،اینکه اگر در شهر كوراني ، در عين بينايي مثل كوران عصا در دست باشي ، اينكه دشمن خويش را [كه فكر مي كند تو نمي داني او دشمنت هست] بشناسي ولي رابطه دوستي با او داري . از درون خبر داري ، غافلانه بنمائي و ... در واقع يك رفتار غافلانه است. عده اي واقعآ همين رفتار را دارند و حقيقتآ همين گونه اند، ولي عده اي واقعآ همين عقيده را ندارند ولي همين رفتار را دارند. پس فرد ثالثي اگر به آنها نگاه كند يكساني را خواهد ديد . و ظاهرآ او را نتوان به ايراد نگريست و خرده بر نوع نگاهش گرفت، كه انچه مبناي قضاوت و نگاه اوست ، همان رفتار بيروني است .ولي اين دو در واقعيت و حقانيت خويش متفاوتند . درست مانند كسي كه از يك لطیفه خبر دارد و برايش تازگي لازم را براي خنديدن نداشته باشد، ولي مانند همه جمع از شنيدنش بخندد . گرچه اين با آنها مي خندد ولي خنده اين كجا و خنده ان كجا ؟!
چنين شخصيتي غافلانه زندگي نمي كند ، ولي غافلانه رفتار مي كند . يعني تعمدآ خود را به رفتار غافلانه مي كشاند و مي نماياند . اين معني با معني ريا و نفاق فرق دارد . اگر باجمع نباشي تنها مي شوي ، اگر غافلانه رفتار نكني، منزوي مي شوي ، بي اثر مي شوي، بي حكم مي شوي .
باز در اينجا كساني كه به اين خط رسيده اند . به چند دسته مي شوند عده اي حكم باطن را در ظاهر هم تسري مي دهند و فارغ از نگاه خلق ، بر باطن مي روند. شايد صوفيه؛ البته صوفيه واقعي؛ و امثالهم را بتوان شاهدين مثال اين گونه انسانها آورد . يعني رنج و تعب رل بازي كردن ، نقش بازي كردن را بر خود هموار نمي كنند .يك شخصيتي باقي مي مانند . اينان گرچه عزيزند ولي در مقام، نازل تر از آنهايي اند كه خود را مجبور به تظاهر مي كنند . اينان خود را مأمور و موظف مي كنند . لذا اين وضعيت براي چنين شخصيتي پارادكسيكال مي شود كه البته هر شخصيتي تاب تحمل چنين زيستني را ندارد .
اين شخص جاني پيدا مي كند كه بقول مولوي در خورد تنش نيست و اين جان باصطلاح ؛بزرگتر از قفس تن مي شود . اين بي تناسبي_ اگر واژه درستي باشد كه نيست _اجباري ، شروع دشواريهاست . شما شيري داريد كه ظرفي آ ورده اند از حجمش كمتر است . لذا شير سر مي رود و مي ريزد . دشواريهاي مهم زندگي آن عده و لو قليل همين است و از همين زاويه توليد مي شود .
من ادعاي اينچنيني ندارم ولي خدا ميداند بدون حب و بغض و غرضي خاص دارم تنها هر آنچه را كه حس ميكنم در من هست توصيف ميكنم، كه در حالات خاصي چنين وضعيتي را بطور زجر دهنده اي در زندگي دارم. چون ضعفهاي زيادي دارم . لذا زندگي خصوصي ام ، براي همه و حتي نزديكانم مانند بستگان سببي و نسبي نزديكم و حتي همسرم ، مبهم مينمايد، منزوي شده ام. ميل به ارتباط ندارم. از سر اجبار و استيصال مجبور ميشوم آداب خود آفريده را مراعات كنم. باز البته اين از نقص من است ، چون بايستي ظرفيتهاي لازم را براي چنين نقشي در زندگي بدست آورد و يا اينكه در واقع به آدمي اعطاء شود و لذاست كه احساس ميكنم حتي دعاهايم هم با بقيه دور و بري ها فرق كرده است.
گاهي ميترسم كه چرا مثل بقيه مردم اينهمه به زيارت نميروم ، در مراسم جمعي زياد شركت نميكنم و..... اما در اين ميانه دارم ميسوزم. ماندن در اين وضعيت بدتر از آمدن به اين موقعيت است. كاش آدمي در مرحله قبل از اين مرحله ، گير كند و بماند و نيايد! حال كه آمدي ، نبايد متوقف شوي . چون توقف يعني حكم به تناقض ، حكم به مرگ و نابودي و..... ! اما با چه ابزاري بايد رفت؟!
اين آقا به چه ابزاري مجهز بود كه گفت :
در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود !!
خلاصه اينكه آدمي احساس ميكند كه كسي محرم او نيست و اصلا كسي به او نزديك نميشود و محرم كسي نيست. تنهائي سختي به آدم هجوم مي آورد . شايد صحيحتر اين باشد كه خود نميتواند دايره مشي و زندگي خويش را آنچنان وسعت دهد كه هر كسي و هر شريعتي و روشي را در اين دايره بتوان جاي داد.عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود !!
حالا بايد خود را آسوده كني. گاهي بدلائلي – به هزار و يك دليل – با عناصري آسوده ميكني ، كه اين وضعيتي را به آدم ميدهد كه از چشم مردم مي افتي. و امان از زماني كه عوام الناس بوئي از اين تناقض تو ببرند. اگر بدارت نكشند شانس آورده اي و بختياري. سيل انواع تهمتها و سوءظن ها و..... به سمت تو روانه خواهد شد.
اينكه با علم در سطح بالا به تاثير نامطلوب دود سيگار بر ارگانيسم بدن ، همچنان باو مي چسبي ؛ اينكه از مظاهر زيبائي هائي كه خداوند داده و در دست ديگر ابناء بشر ، ضايع و بي قدر مي بيني ، در رنج و تعب هستي و ... ميشوي لاغر ! ميشوي مشكوك! ميشوي.....! ! رفتارهاي پرخطر در كمين خواهند بود.
در اينجاها بعضي از مظاهر عطيه خداوندي در قالبهاي متفاوت و متعدد زندگي از عطر و بو و رنگ و فرش و فراش و... ميتوانند ، قطاع الطريق شوند و شده اند. بسيار زياد در تاريخ چنين شخصيتهائي را داشته ايم كه روزگار چنين بلايائي را بر سرشان آورده است.البته نميتوان و نبايد حكم به انحراف آنان داد، بلكه ميتوان از جايگاههاي لغزش ( لغزش در اينجا به معني توقف در اين مرحله ) در اينجاهها سخن گفت و اشاره كرد.
حتي آستان مقدس و اهورائي پيامبر عاليقدر را با جمله « كلميني يا حميراء » بعضي ها بر تصور ديگري ( بنا به دليل قياس به نفس ) گرفتند! حالا خدا نكند كه زمانه هم با تو دشمني كند. يعني يهودياني باشند كه بخواهند ....... با تو در نزاع باشند. مع الاسف همواره اين يهوديان جهود پيشه براي چنين شخصيتهائي در هر عصر و زمانه اي وجود دارند.
پس دانستن، بد بلائي است و واقعا اگر كسي حتي يك چشم عقل او خوب روشن باشد ، همچو كاهي از مسير باد دور خواهد شد. كسي كه بتواند آداب چنين زندگي ائي را بداند و بجاي آورد قطعا بختيار است و مراد او حاصل شده و تنها به سعي و تلاش خود شخص هم ، بطور مكفي ، نميتوان ادب اين مرتبه از زندگي را و اين نحوه از زيستن را حاصل كرده ، بلكه بايد خلاق ودود نيز دستگيري كند!
آيا ميتوان تصور كرد كه همه كس تحمل دارند كه بفهمند ( يعني بدانند و حتي ببينند ) كه ديگراني در دل دشمن اويند ، اما دست دوستي ظاهري گشاده اند، او همچنان بر آداب دوستي ، دست دراز كند و باصطلاح دست دوستي بدهد. اما نگويد و حتي ننمايد كه ميداند كه او مي داند تو دشمنش هستي .
لب دوختگي اولين و مهمترين ادب چنين وضعيتي در زندگي است. واين بود كه من احساس كردم همواره سر در كار فريب خويش بوده ام. بلي بايد خود را فريفت و سر خود كلاه گذاشت آنهم كلاهي تا گوش كه حتي جلوي چشمانت را هم بگيرند ، تا نبيني ، نگوئي و....
اولين ابزار ، وسيله ، ادب ، فرمول يا هر چه كه ميخواهيد بناميدش ، لب دوختگي است. حالا من مدعي نيستم كه اسراري ميدانم ، رازهائي ميدانم و بله چون
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
نه ، واقعا اينطور مدعي نيستم ، اما احساسات خويش را دارم توصيف حداقلي مينمايم كه در واديهائي بسي پايين تر و در وضعيتهاي بظاهر مشابه با چنين اوصافي ، در گاهي از لحظات زندگي خويش گرفتارم. اصلا كل زندگي من از همان دوران بعد از طفوليت وشايد هم در طفوليت دو (2) نقشي بوده ام. در دوره اي از زندگي حتي داشتم به وجود خود شكهائي را ميكردم. احساس كردم كه در درون خود دو(2) تا قلب دارم. خواستم حتي در نوجواني به پزشك مراجعه كنم. به تست و بررسي ساده خويش هم قناعت نميكردم. همواره احساس عجيب و روشني داشتم كه چرا دو نفرم؟! زمانهائي اين احساس بسيار مرا در خود پيچيده بود و گرفتار اين پارادكس عجيب شده بودم. اين بود كه قدرت عجيبي در تظاهر پيدا كرده بودم و بهمين دليل بسيار ميترسيدم كه به مرز سالوسي و نفاق نيفتم . و بهمين جهت بطور عجيبي در تشخيص نفاق و رياء و تظاهر و امثالهم تبحر پيدا كردم. واقعا ميگويم. حتي گاهي براي يقين بيشتر ، تست و آزمونهائي هم داشته ام كه تقريبا اگر نگويم صددرصد ، بلكه نزديك به اين حد در آزمونهاي خويش جواب مثبت ميگرفتم و متوجه ميشدم كه درست فهميده بودم و همانطوري بود كه حدس زده بودم! اين بود كه احتمالا هيچ دوستي كه بتوانم جلويش با صداي بلند فكر كنم ندارم. دوست بدينمعني كه اگر هم چندان ضرورتي نداشته باشد ، لااقل از اينكه نيازمند پنهان كردن فكر در پيشگاه او نباشم را هم نداشته ام.مهر كردند و دهانش دوختند
ولي خدا ميداند كه در همين وضعيت هم بسيار بسي بيشتر و ناب تر از مقابلين و مخاطبين و منسوبين و اطرافيان ، به آنها دوستي مي ورزيدم و قلبا چنين هم بودم. يعني بدهكار آنها نبودم و ريائي در كار نبود. به همين جهت ، نه صرفا از زاويه مذهب و تدين و امثالهم ، بلكه از زاويه نياز ، ميل شديد دروني عجيب به ائمه (ع) حب و دوستي داشتم و عشق مي ورزيدم. نه باز صرفا از اين جهت كه مسلمانم و شيعه ، بلكه از اين جهت كه مرا اشباع ميكردند و حس دوستي و عشق مرا برآورده ميكردند و پرم ميكردند. اين اواخر هم خدا را ...عجب.....
ضعفهايم يكي يكي آشكار ميشد و من هم تلاش ميكردم سرپوش بگذارم ، نشد كه نشد. مشكلاتي پيدا كردم ، دوستان اغماض ميكردند . دوستان، يعني آنهائي كه نمي خواستند رنجي بدهند و بدخواهي نداشتند ، تحمل ميكردند. اما گهگاهي هم گير انسانهاي حسود و ناخوش طينتي هم مي افتادم كه در چند جا از اين وضعيتم حسابي به نفع ارضاء تمنيات خودخواهانه و حسودانه خويش سوء استفاده كردند و مشكلات ظاهري زيادي را
بوجود آوردند. تك و توكي به آستانه درك من ( يعني درك من ، نه دركي كه من دارم ) پيش مي آمدند و با آنها بسيار دمساز و دلخوش بودم و دوري از آنها بسيار مرا آزار ميداد.تعدادي كه نامشان را اينجا نمي برم، تا حدودي در دورانهائي چنين نقشي را داشتند، بطوريكه من بدون اينكه آنها بدانند ، در تلاش بودم تا در بيداري با آنها باشم و در خواب واقعا هميشه در خوابشان ميديدم.
خدا ميداند آنچنان مهارتي در مخفي نگه داشتن اين انگيزه ها و دوستي ها پيدا كرده بودم كه حتي گاهي بخود هم چنين ترفندهائي را ميزدم.در مخفي كردن علاقه به آنها ، در حد استادي بودم كه فكر ميكردم كسي مثل من نيست. ولي بهمان نسبت در مخفي كردن جنبه هاي منفي رفتار ضعف داشتم . اصلا نميتوانستم بديهايم را مخفي كنم. نه از اينكه نداشتم، بلكه توان اختفاي آنها را نداشتم. واي اگر آنها همين مقدار لو رفتن هاي نكات منفي را اگر طور ديگري تصور ميكردند ، چه گنهكار بودم كه آنها را باشتباه مي انداختم. در عين قهر گهگاهي با آنها، كه توان مخفي كردن آنها را نداشتم ، در دل شوق و اشتياق عجيبي به آنها داشتم. حتي تبحري در اگرانديسمان كردن بعضي از بديهايم پيدا كرده بودم ، نميدانم پاك قاطي شده بودم.
بهمين خاطر و بواسطه چنين سوابقي ، حتي آنها هم الآن نارفيقي هائي داشته اند و دارند ولي من ذره اي از محبتم به آنها كم نشده . اصلا بوي آن رفاقتها مرا مست ميكند ولي در دوستي و رفاقت حكم آن پادشاهي را در مثل داشتم كه تاجي بر سرم بود ، اما خودم از ديدنش بي بهره بودم ، من بهره اي نداشتم، چون دو شخصيتي بودم. ( البته اين واژه دو شخصيتي را با آن واژه هاي مشابه در علومي مثل روانكاوي و.... قياس نكنيد، اگر هم دوست داريد چنين بكنيد، مهم نيست ولي فقط خودتان را باشتباه مي اندازيد) . گاهي فكر ميكردم اگر آنها بتوانند درك كنند كه من تا كجا حاضرم براي رفاقت با آنها ( تا حد ايمانم ، تا حد جانم ، تا حد شكستن غرورم تا حد بي حدي ) پيش بروم، در حد پرستش همديگر را دوست مي داشتيم. نميدانم لذت اين كار در همين بود كه اين فهم از سوي آنها مسدود بود( و در اين هيچ خرده اي بر آنها نميتوان گرفت ) و از طرف من مخفي ( كه اينجا جاي بحث دارد) بجاي اين وضعيت بايد آدابي را مي آموختم، كسي نداشتم. شمسي را در زندگي خويش نيافتم .
خدا ميداند خيلي پيشترها به اين نحوه از نظرگاه در زندگي رسيده بودم كه هيچ تمايزي بين بچه هاي خودم با بچه هاي مردم قايل نبودم. حتي دلم براي فرزندانم ميسوخت و بدرد مي آمد ، گهگاهي . و حديث نفس ميكردم كه عجب پدري نامبارك گير آنها افتاده است. نميتوانند چنين دركي را از موقعيتهائي كه پيش مي آيد برايم ، دور و بري هايم پيدا كنند! باز تاكيد ميكنم كه اين زاويه ها و احساسات ؛ در زندگي نه بجهت آموزشهاي ديني بوده است ، بلكه يك امر فوق ديني بوده است ( اينكه ميگويم فوق ديني ، از جهت ارزشگذاري نيست ، فوق و واژه فوق ديني در اين سخن من باين معني نيست كه ارزش معنوي بالاتر از دين دارند، بلکه بمعنی امر خارج از دين ، بله بهتر است اين واژه را بكار ببرم ، امري خارج و بيرون ديني بوده است). ناخودآگاه چنين شخصيتي پيدا ميكردم، اين شيفت كه در زندگي شخصيتي من خورده مي شد ، ديگر راه برگشتي نداشتم. لذا در اوائل چنين وضعيتي كه مبتلايش ميشدم ، مشكلاتي را ايجاد ميكردم ، تحملش برايم با اين سبك و سياقي كه در مملكت و دور و بر داشتم سخت بود. تعارضي از درون ، و تضادش با بيرون ، وضعيتي عجيب بود . تنها راهي كه باز بي اختيار برمي گزيدم ( يا بهتر بگويم برايم پيش مي آمد) خودسانسوري بود و سكوت،( در عين شلوغ كردنها در حرف و حرف و... ) . همه چيز را ميگفتم كه اين چيز را نگويم . تمام گفتن ها فقط براي نگفتن چنين وضعيتي بود!
ديگر احساس خطر ميكردم ، الآن چنان اشتياق دارم و منتظر كسي كه نميدانم كيست و چيست ؛ هستم.كه از درون جانم دارد مرا بآتش ميكشاند . منتظرم ، عجيب منتظر كسي يا چيزي هستم،تا بلكه دستم بگيرد.
خدايا چه بختيار و خوش اقبالند كساني ؛يا بودند كسانی؛ كه در اين وضعيتها ، كسي را بر سر راهشان قرار دادي كه توانستند دليلي برايش باشند.شما شايد بفرماييد مگر خدا ، پيغمبر ، ائمه و...نبودند؟! اما ميگويم ، نور آنها چنان بر چشمانم ميتابيد كه قدرت جذب مستقيم آنرا نداشتم و ندارم، بدون عينك نميتوانم درك فيض نور آنها را داشته باشم.منتظر عينكي هستم تا از خيرگي من در چنان نوري كم كند، دستم بگيرد، كمكم كند، مثلا غبطه ميخورم كه مولوي چه خوش شانس و بختيار بود كه شمسي را در سر راه تقدير خويش يافت . من چي؟! البته كه من تنها «م» مولوي را در تشابه اسمي دارم، همين و بس اما در همين حد هم ، همداستان و دليلي نداشتم يا داشتم و نديدم و يا دارم و نمي بينم.
ديگه اين شوق ، اين انتظار ، برايم كشنده ميشود. پس بناي كار بر غفلت است. حالا عمدي يا غير عمدي. يكي ميداند كه غافل است، يعني مي نمايد كه غافل است و يكي نميداند كه غافل است. اولي مضطرب و جوشان و دومي راحت و آسوده!
حكم چيست؟ بايد باشند كه به ايل و تبارشان افتخار كنند، بايد باشند و به پست و مقام شان فخر بفروشند، بايد باشند كه به پول عشق بورزند. گويا بايد باشند كه حريص و حسود باشند ، گويا ، البته گويا.....(نميدانم) تا كار بسامان شود.
خداوند حكيم مگر نفرموده: «واعلموانماالحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد» دنيا جز بازي و لهو و زينت و فخرفروشي و مال و اولاد افزون كردن نيست. خود اينگونه مقرر فرمود و خود حكمش را هم بيان فرمود.الآن ديگه موقع ، موقع آن [ «وغير» اكثرهم لا...] ميباشد، كه اگر بنده خدايند و بر سبيل خداوند صورت داده شدند و افتخار خداوند در خلقت مخلوقات هستند، با اين بيان و با اين وضعيت، آداب بياموزند. دانستن را با عمل كردن تفاوتهاست و راههاي طي نشده زياد. عالم بايد عازم هم باشد.....! بيراه نگفتند كه :
استن اين عالم اي جان غفلت است
هوشياري مردمان را آفت است!!!!!!!!
از اين جهت همه مشغول بازي اند. و بيشتر بازي شبيه قمار، كسي نان زيركي خويس را در اين بازي – هوشياري مردمان را آفت است!!!!!!!!
در يك نگاه عالي تر – نميخورد، بلكه نان بخت و اقبالش را ميخورد. زياد نبايد چون و چرا كرد. آدمهائي مثل من مشكل زا هستند، البته اگر چون و چرا كنند! كه من بدليل تكفل عده اي مجبورم به چون و چرا نكردن! يعني بدون اينكه از چيزي بترسم، در يك خودسانسوري محض و مطلقه بسر مي برم.الآن يادم آمد يك جمله جالبي از مرحوم شريعتي که فرمده بود: تخصص يا تمدن بر اساس زمانهائي زائيد يا توليد يا خلق و ايجاد شده اند كه بشر از خود بيگانه بوده است، يعني اليناسيون ( نقل بمضمون) .
اگر كور نباشي ما را خواهي ديد و متوجه ضررش خواهي شد و فرار ميكني. اگر بداني كه فردا همه چيز مي لرزد، ديگر نميسازي و هكذا.....! اگر قبل از زاده شدن ، مختار بودي در نحوه خلقت اظهار نظر ميكردي، آيا هميني كه الآن هستي را طرح ميكردي؟! بي طرح و نقشه بايد بود، البته در اين واديها ، مراتب را قاطي نبايد كرد. چون گر حفظ مراتب نكنيم زنديقيم! در اين مرتبه بايد بي چون و چرا و بي نقشه بود. درست مثل عاشقي كه بخواهد ، تجزيه و تحليل كند تا بگويد عشق چيست؟! اين عين فاصله گرفتن از اين مقام و موقعيت است! باخودي را مرتبه اي ديگر است!
پارادكس آب و آتش در غالب امورات عالم ساري و جاري است. حالا كسي بخواهد در موقعيتي قرار بگيرد كه با اين پارادكس زندگي كند، در بادي امر ناممكن مي نمايد. همينطور هم هست اما طور ديگري هم هست كه همان آداب و ادب اين مرتبه را دانستن است.
هيچ موقع ، هيچ كسي كه داخل آب قرار گرفته و در مسير سيل تند قرار گرفته و با او ميرود، مثل پر كاهي كه به سيل افتاده باشد؛هيچ موقع نميتواند يك مهندس مكانيك سيالات بشود و يك آب شناس يا سيل شناس و... بشود. جالب اينجاست كه بايد به كنار آب بيائي و بيرون از آن ، تا شيفت كنجكاويهاي عاقلانه در وجود آدمي زده شود.
غفلت هم حالا خودش چند نوع دارد. حداقلش دو نوع است، شايد بتوان گفت كه :
يكي – غفلت ممدوح
ديگر - غفلت مذموم
هماني كه در پيشتر از اين ، آنرا مشابه همين معنا به غفلت متعمدانه و غفلت غير تعمدي ، تقسيم كرده بوديم. بلي اين غفلتي است ممدوح و بايد باشد!
تئوري گرمابه
آقا اين مولوي عجيب آدمي بوده است ، حسابي رازدان بوده است. شمس با او چها كه نكرده بود. او در بيان اين موضوع چه زيبا تمثيل «گرمابه» را در دفتر چهارم مثنوي بيان ميكند. او اين آبادي و استقرار جهان را بر پايه تئوري گرمابه ميداند و توصيف ميكند و تمثيل مي آورد كه تنها پارسايان در اين جهان گرمابه مانند بداخل حمام براي تنظيف و تطهير ميروند و اغنياء (دارندگان به معني اعم ، چه دارندگان پول، چه دارندگان پست، حتي چه دارندگان علم و...) تنها نقش هيزم كشان و كثافات زدودگان آنرا دارند! و توصيه ميكند ، كه اين نقش را از آنها نگيريد و به آنها واگذاريد:
شهوت دنيا بسان گلخن است
كه ازو حمام تقوا روشن است
ليك قسم متقي زين تون صفاست
زانگه در گرمابه است و در نقاست
اغنياء ماننده سرگين كشان
بهر آتش كردن گرمابه دان
اندر ايشان حرص بنهاده خدا
تا بود گرمابه گرم و با نوا
ترك اين تون گير و در گرمابه ران
ترك تون را عين آن گرمابه دان
هر كه در تون است او چون خادم است
مر ورا كه صابر است و حازم است .
اينكه اين اشعار و معارف را پيدا كرده ام و ميجويم و مينويسم و شاهد مثال مي آورم ، هم از اين زاويه و شوق و شخصيت هست، گير كرده اين را هم ، يا بايد بغلتم يا بايد بروم.....!كه ازو حمام تقوا روشن است
ليك قسم متقي زين تون صفاست
زانگه در گرمابه است و در نقاست
اغنياء ماننده سرگين كشان
بهر آتش كردن گرمابه دان
اندر ايشان حرص بنهاده خدا
تا بود گرمابه گرم و با نوا
ترك اين تون گير و در گرمابه ران
ترك تون را عين آن گرمابه دان
هر كه در تون است او چون خادم است
مر ورا كه صابر است و حازم است .
در بيان ضرورت غفلت و بيخبري و يا اينكه در توصيف نظام اينگونه، در جاي ديگري در همان دفتر چهارم از پليس و كاركنان حكومت و دولت ، ضمن اينكه با لحني تلخ اظهار نفرت مي كند ، ولي آنرا بي چاره و ضروري و بايست ميداند.او از عوانان ( همان پليس و...) چنين تمثيل ميكند:
اين عوان در حق غيري سود شد
ليك اندر حق خود مردود شد
گرچه عالم را ازيشان چاره نيست
اين سخن اندر ضلال افكندني است
چاره نبود هم جهان را از چمين
ليك نبود آن چمين ماء معين
و حاكمان و رياست مندان را هم از اين زاويه مي بيند كه :ليك اندر حق خود مردود شد
گرچه عالم را ازيشان چاره نيست
اين سخن اندر ضلال افكندني است
چاره نبود هم جهان را از چمين
ليك نبود آن چمين ماء معين
پادشاهان جهان از بردگي
بو نبردند از شراب بندگي
ورنه ادهم وار سرگردان و دنگ
ملك را برهم زدندي بي درنگ
ليك حق بهر ثبات اين جهان
مهرشان بنهاده بر چشم و دهان
بالاخره يك شخصيت تماشاگرانه اي را در اين حالات؛ آدمي پيدا ميكند. ديگر خود بازيگر ميدان نيست، او يك تماشاگر است. اين وضعيت گاهي آدمي را در درك مفاهيم به پرتگاهها (كه نه) به جايگاههاي جسورانه اي پيش مي برد، تا جائي كه شخصي مثل مولوي ميگويد: « بيشتر مردم، آدم نيستند؛ آدم خوارند!»بو نبردند از شراب بندگي
ورنه ادهم وار سرگردان و دنگ
ملك را برهم زدندي بي درنگ
ليك حق بهر ثبات اين جهان
مهرشان بنهاده بر چشم و دهان
آدمي خوارند اغلب مردمان
از سلام عليكشان كم جو امان
اگر نتواني خود را با اين وضعيت روحي وفق دهي و اهل آن دنيا و سلوك آن بينش نباشي و آداب آن عالم را بكار نبري، قطعا جان به سلامت در نخواهي برد. لذا تماشاگران عالم بنوعي بايد زوحياتين باشند، تا جان بسلامت برند!از سلام عليكشان كم جو امان
در وضعيتی ديگرگونه اما ، بايد بازيگري را هم بياموزي ، يعني هم تماشاگر باشي و هم بازيگر، اما اين ديگر كاريست كه از هر كس بر نخواهد آمد. كسي كه بتواند اين ظرفيت را پيدا كند ، او بخودي خود ، پيامبر خواهد بود!
دو گروه غير پيامبرند: اول – بازيگران ؛ مثل پادشاهان ، رؤساء ، اغنياء و...
دوم – تماشاگران؛كه عارف به اين عوالم شدندويك گروه كه پيامبرندودرنقش آنها که سوم اند و هم تماشاگرند و هم بازيگر!
حالا يك كليد، از رسالت انبياء و روشنفكران و آگاهان ،،از اين نظريه پيدا ميشود. بشرحي كه مزه آدمي از غذا ، گردش، آميزش، رياست و... وقتي است كه از عواقب اينها غافل باشي و باصطلاح ؛ رياست و دولت و مديريت وقتي مزه ميدهد كه آدمي نداند در آخر « لت » مي خورد ، يا « لت » ميشود ؛ ( دولت ...« لت » ) ! خلاصه اينكه:
گاو اگر واقف به قصابان بدي
كي پي ايشان بدان دكان شدي؟
پس ستون اين جهان خود غفلت است
چيست دولت؟ كاين دوادو با لت است
كي پي ايشان بدان دكان شدي؟
پس ستون اين جهان خود غفلت است
چيست دولت؟ كاين دوادو با لت است
اولش دودو ، به آخر لت بخور
جز در اين ويرانه نبود مرگ خر
تو بجد كاري كه بگرفتي بدست
عيش اين دم بر تو پوشيده شده است
شما زنداني را تصور كنيد كه صحن آن بسيار وسيع و ديوارهاي آن بسيار دور باشد، كمتر كسي ميتواند بفهمد كه در زندان است. جز در اين ويرانه نبود مرگ خر
تو بجد كاري كه بگرفتي بدست
عيش اين دم بر تو پوشيده شده است
مصلحت معاش و معاد كثيري از مردم در آن است كه ندانند در زندانند، بلكه اگر اين راز (زنداني بودن) را هم بشنوند، آنچنانكه بايد ، باور نميكنند و در نمي يابند و حداقل آنكه در رفتارهاي فردي و جمعي آنها تفاوتي ايجاد نميكند. حال دعوت از حفره كردن زندان و رهائي از آن ؛از آنجور حرفهاست:
اين جهان زندان و ما زندانيان
حفره كن زندان و خود را وارهان
پس اين مقام خاصي است كه اگر دعائي است و درخواستي از خداوند، تنها ديده ائي بصير است و بس!حفره كن زندان و خود را وارهان
بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاك و خس
اين ديده ظاهري ( اعم از چشم سر و چشم عقل و...) تنها بجز كف روي آب و خس و خاشاك را نميتواند ببيند و ابزاري نيست كه باصطلاح مادون قرمز و ماوراي بنفش را نشان دهد.
اين گروه خاص از سر غمخواري است كه كف غفلت را نمي درند اما دعوت خويش را دارند و خدا هم مامور به ابلاغ اين موضوع كرد و بس!
تو جهان را قدر ديده ديده اي
كو جهان؟ سبلت چرا ماليده اي
عارفان را سرمه اي هست آن بجوي
تا كه دريا گردد اين چشم چو جوي
آخر آدمي ببيند كه ساده لوح ظاهر بيني در چنگ جمعي سودجوي نابكار گرفتار آمده كه بدو اظهار چاكري و مودت ميكنند و در باطن بر او مي خندند، و بانگ نزند كه ؛ چرا از عاشقان راستين خود رو برتافته اي و بدين منافقان دل نهاده اي؟!كو جهان؟ سبلت چرا ماليده اي
عارفان را سرمه اي هست آن بجوي
تا كه دريا گردد اين چشم چو جوي
غيرتم نايد كه پيشت بيستند
بر تو مي خندند و عاشق نيستند
سر بجنبانند پيشت بهر تو
رفت در سوداي ايشان دهر تو
عاشقانت از پس پرده كرم
بهر تو نعره زنان بين دم بدم
عاشق آن عاشقان غيب باش
عاشقان پنج روزه كم تراش
براي يك رازدان و مخبر و آگاه ، تلخي ديدن از غافلان قابل گذشت است و گاه شيرين، چون عاقبت نيكوئي دارد. در دهان خفته اي ماري ميرود و رازدان خفته را بيدار ميكند و –بر تو مي خندند و عاشق نيستند
سر بجنبانند پيشت بهر تو
رفت در سوداي ايشان دهر تو
عاشقانت از پس پرده كرم
بهر تو نعره زنان بين دم بدم
عاشق آن عاشقان غيب باش
عاشقان پنج روزه كم تراش
ميدواند و ميزند. تا مار از امعاء و احشاء او بيرون آيد. فحش و ناسزا و تلخي غافل در اينجا از روي غفلت است! جان جانان فرمود: « لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رؤف رحيم» رسولي از جنس شما نزد شما آمده كه رنج شما بر او گران است. به نيكبختي شما حريص است. با مؤمنان مهربان است.
اين مهرباني رازدانانه است كه با مهرباني غير رازدانانه (غافلانه) – گرچه كه بد هم نيست – فرسنگها فاصله دارد. ببينيد:
مي نمود آن مكر ايشان پيش او
يك بيك زانسان كه اندر شير مو
موي را ناديده ميكرد آن لطيف
شير را شاباش ميگفت آن ظريف
راست مي فرمود آن بحر كرم
بر شما من از شما مشفق ترم
داند و پوشد بامر ذوالجلال
كه نباشد كشف راز حق حلال
حالا مگر حرفي هم ميماند كه بتوان بر آن افزود. بوعلي گفت:« العارف هش بش بسام» عارف هميشه متبسم، بشاش و با انبساط خاطر است! حال داريم افرادي مثل من كه روشنفكري جبونانه اي دارند كه البته نه عرفان است و نه روشنفكري!يك بيك زانسان كه اندر شير مو
موي را ناديده ميكرد آن لطيف
شير را شاباش ميگفت آن ظريف
راست مي فرمود آن بحر كرم
بر شما من از شما مشفق ترم
داند و پوشد بامر ذوالجلال
كه نباشد كشف راز حق حلال
هر كه از خورشيد باشد پشت گرم
سخت رو باشد، نه بيم او را نه شرم
ولی آنها,اگر غمي هم ميخورند، غم خفتگان است، غمي از محصول سنگيني اسرار و تنگي سينه ! اين غمخواري ، سختگيري بر نفس است. سختگيري بر نفس ، آدمي را بر خلق شفقت مي بخشد. گوهر اين مقامات : اول – شرح صدر دوم – رازداني است. صراط مستقيم باريك است و همين است. به راز غفلت پي بردن و چنان زيستن كه با همه غافلين زيستن و هم از آنان نباشيدن! اين صراط باريك و لغزنده اي است.سخت رو باشد، نه بيم او را نه شرم
من از بينوائي نيم رخ زرد
غم بينوايان رخم زرد كرد
محمود زارع
19/1/84
بامداد آدينه 28 صفر1426
19/1/84
بامداد آدينه 28 صفر1426
ساري. وصال
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:55 توسط م.زارع
|