تهدید عبید زاکانی
آبگینه ساری:درويشي به دهي رسيد. جمعي كدخدايان را ديد آنجا نشسته، گفت: مرا چيزي بدهيد و گرنه با اين ده همان كنم كه با آن ده ديگر كردم.ايشان بترسيدند، گفتند مبادا كه ساحري يا ولياي باشد كه از او خرابي به ده ما رسد. آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدندكه با آن ده چه كردي؟ گفت: آنجا سوالي كردم، چيزي ندادند، به اينجا آمدم، اگر شما نيز چيزي نميداديد به دهي ديگر مي رفتم.
مطالب مرتبط : لطیفه ها در آبگینه ساری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:3 توسط م.زارع
|