صبح اول وقت، یک نفر صدایم زد. رفتم بیرون دیدم یک طلبه است؛ با عبا و عمامه. گفت: «شما مسئول گردانی؟» گفتم: «نه، حاج اصغر مسئول گردانه». اصغر گفت: «نه، خود آقا مسئوله گردانه». طلبه گفت: «بالاخره کی مسئوله؟» گفتم: «امر کن؛ ما با هم هستیم. هر دو مسئول گردانیم». گفت که: «شما دیشب اینجا بودی؟ دیدی این گردان رقاصی می‌کرد؟».

اصغر گفت: «سر دسته این رقاص‌ها خوده این آقاست!» طلبه گفت: این کار شما اشکال شرعی داره». گفتم: «هیچ اشکالی نداره ما فقط دست زدیم و شعر خواندیم در مدح ائمه اطهار». گفت: «شما یک دلیل بیار که اشکال نداره». گفتم: «چرا من دلیل بیارم؟ تو شکایت داری. اینجا زمین من، گردان من، تو دلیل بیار که اشکال داره؟» گفت: «من می‌گم اشکال داره.» من یک دفعه قاتی کردم. گفتم: «اصلا درست هست یا نیست. به شما چه مربوطه؟ اگر یکدفعه دیگه پات رو بذاری اینجا، به مولا قسم...» طلبه شاکی شد. عصبانی راهش را گرفت و رفت. البته نیتش خیر بود و قصد ارشاد داشت.

صبح روز بعد، محمد الله صفت مثل قبل ایثار کرد و بالای سر گردان ماند. بنده به اتفاق حسین سازور و اصغر به تهران برگشتم. محمد الله صفت قبلا تکاور بود، دوره آموزش نظامی را قبل از انقلاب دیده و کارش را خوب بلد بود.

می‌خواستیم به دیدار محمود برویم. ساعت 12 شب به تهران رسیدیم. اوایل اسفند و هوا کاملا سرد بود. تو کوچه‌ها برف نشسته بود. اصغر را تا خیابان بیستم و دم در خانه‌اش رساندم. حسین مرا هم به خانه رساند ورفت. دیدم چراغ خانه خاموش است. در نزدم فکر کردم خواب باشند. یک ریگ برداشتم و زدم به شیشه پنجره. فاطمه خانم آمد و در را باز کرد.

فردا مادر اصغر را تو مسجد توفیق دیدم. گفت: آقا سید چرا اصغرم رو دم در گذاشتید و رفتید؟‍! دم اذان صبح آمدم نماز بخوانم، دیدم از دم در صدا میاد. در رو باز کردم، دیدم اصغر روی پله نشسته. بغلش کردم، دیدم داره یخ می‌زنه. آوردمش پای بخاری. گفتم: ننه کجا بودی؟ چرا در نزدی؟ گفت: نصف شب با آقا سید اومدم. دیدم شما خواب هستید. در نزدم. صبر کردم تا وقت نماز که بیدار شدید، در را باز کنید... اصغر این طور حرمت مادر را نگاه می‌داشت. این که گفتم یکی از هزاران بزرگواری اصغر بود؛ حرمتی که به پدر و مادرش می‌گذاشت، زبانزد بود.

یک روز به درمانگاه رفتم و دستم را به دکتر نشان دادم. یک عکس از دستم گرفتند و زخمم رو شست و شو دادند. یک روز هم به خانه محمد تیموری ـ همان رفیق با مرام قدیم که وصفش رو گفتم ـ رفتم. مجلسی بود که من هم با جمعی از رزمنده‌ها در آن شرکت کردم. آنجا حاج حسن آقای خمینی را دیدم و جریان کف زدن را برایشان گفتم و از ایشان خواستم از حضرت امام تکلیف را بپرسد. ایشان پرسید و حضرت امام در پاسخ به پرسش من فرمود:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

به این دوستان بگویید اگر در خانه اهل بیت رو زدید مرا هم دعا کند. سرويس دفاع مقدس «تابناک»