دیدی آن قهقه کبک دری- که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود؟
آبگینه ساری:مدتی نه چندان پیش وقتی قدرت و شوکت خود را دید و هزاران سر در حال تعظیم
را در برابر خود مشاهده کرد، پیش خود گفت وقتی انسان درست کار کند و هوش و
درایت و جهانبینی داشته باشد نتیجهاش این میشود که نه تنها همه انسان را
دوست دارند بلکه کسی را هم یارای مقاومت نمیماند. به به، زهی سعادت، این
منم طاووس علیین شده. از طرفی حالا که آفتاب عمر به لب بام رسیده آیا کسی
بهتر از فرزند دلبند ما برای جانشینی چنین پدری وجود دارد؟ اما امان از چشم
بد. دیدی آن قهقه کبک دری- که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود؟
به اندک زمانی صداهای اعتراض از این طرف، مانند رودی خروشان به هم پیوست و به خیابانهای قاهره سرازیر شد. اما گویا طوری نشده بود. چند جوان فریبخورده به تحریک اجانب به خیابانها ریختهاند. به چند گروهبان دستور میدهیم آنها را به جای خود بنشانند. اعتراضها که بیشتر شد رسما اعلام کرد قصد ندارد فرزندی را به جای خود برگزیند. اما این ترفندها نتیجهای نداشت و صداها بلندتر میشد و دوستان خارجی هم هشدار میدادند که اعتراضها نباید رادیکال شده و کنترل از دست ما خارج شود. ظاهرا جناب مبارک با اینگونه هشدارها و مفاهیم خیلی آشنا نبود و بر این تاکید داشت که مصریان نباید خدماتش را فراموش کنند و چند سال باقیمانده از عمر شریف ایشان باید در اقتدار کامل سپری شود. اما فریادهای خشم از هر سو بلند بود و گویا این عیش دیگر در خور اورنگ خسروی ایشان نبود.
در نهایت تصمیم گرفتند به ویلای شرمالشیخ رفته و به جهانیان اعلام کنند: حالیا مصلحت خویش در این میبینم- که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم. حتی کسی متن استعفای ایشان را هم ندید. چون مانند اعلیحضرت خودمان فکر میکردند چند روزی را در خلوت میگذراند و اوضاع که به حالت طبیعی برگشت دوباره به سریر قدرت بازمیگردد. اما هنوز حلاوت شرمالشیخ را نچشیده، زمزمههای دیگری بلند شد. شگفتا که شیوه غرب هنوز هم برای بسیاری از متحدان آنها ناشناخته است. در همین قرن بیستم بیش از ۵۰ متحد خود را قربانی حفظ مصالح خویش کردند. در نهایت جمال مبارک در پشت قفس آهنینی که در گذشته جایگاه مخالفان بختبرگشته او بود که در آنجا به عجز و لابه میپرداختند تا شاید روزن امیدی پیدا شود، متجلی شد.
آری مردم، پرونده همه حاکمان خود را در سینه ثبت دارند و خشمشان را که به فرموده علی علیهالسلام گوشهای از خشم خداوند است برای روز جزا فرو میخورند. آنها چشمهای تیزبین و پردرایت دارند. این حاکمان هستند که چشمهایشان نمیبیند و گوشهایشان نمیشنود و زرق و برق قدرت همه چیز را از آنها میگیرد. اولئک کالانعام. نه از سرنوشت پینوشه عبرت میگیرند و نه از وضعیت میلاسوویچ و نه از درماندگی صدامحسین؛ وگرنه پیشبینی این روزها خیلی هم مشکل نبود. آنچه در این ماجرا خندهدار بود قیافه مطمئن و حق به جانب مبارک در پشت میلههای قفس بود که گویا هنوز به متحدان غربی خود دلگرم است. در حالی که متحدان غربی معمولا از ترس لو رفتن اطلاعات در چنین بحرانهایی در اعدام مهرههای خود تعجیل دارند. وقتی ورق برگشت دوستان داخلی و خارجی یکی پس از دیگری روی برمیگردانند ولی ورق را مردم بینام و نشان و تودههای بینوایی برمیگردانند که در محاسبات به جویی هم به حساب نمیآیند.
ولی همینها هستند که اجازه نمیدهند جنایات ماستمالی شده یا به مرور زمان سپرده شوند. روزگار بس غریبی است. این همه خبرهای متنوع و شتابان و ضدونقیض نمیگذارند انسان به یک جمعبندی برسد: آخرین جنایتکار جنگ بوسنی دستگیر شد، قذافی گفت تا آخرین قطره خون خود میجنگد، هارونالرشید گفت الملکعقیم، پسر مبارک اشک در چشمش حلقه زد، اسد گفت ما رفتنی نیستیم، علی عبدالله صالح گفت اگر اوضاع آرام شود ما خودمان میرویم… ولی دادگاه جنایی بینالمللی لاهه خود را برای روزهای آینده مجهزتر و فعالتر میسازد. روزنامه شرق . احمد نقیبزاده
به اندک زمانی صداهای اعتراض از این طرف، مانند رودی خروشان به هم پیوست و به خیابانهای قاهره سرازیر شد. اما گویا طوری نشده بود. چند جوان فریبخورده به تحریک اجانب به خیابانها ریختهاند. به چند گروهبان دستور میدهیم آنها را به جای خود بنشانند. اعتراضها که بیشتر شد رسما اعلام کرد قصد ندارد فرزندی را به جای خود برگزیند. اما این ترفندها نتیجهای نداشت و صداها بلندتر میشد و دوستان خارجی هم هشدار میدادند که اعتراضها نباید رادیکال شده و کنترل از دست ما خارج شود. ظاهرا جناب مبارک با اینگونه هشدارها و مفاهیم خیلی آشنا نبود و بر این تاکید داشت که مصریان نباید خدماتش را فراموش کنند و چند سال باقیمانده از عمر شریف ایشان باید در اقتدار کامل سپری شود. اما فریادهای خشم از هر سو بلند بود و گویا این عیش دیگر در خور اورنگ خسروی ایشان نبود.
در نهایت تصمیم گرفتند به ویلای شرمالشیخ رفته و به جهانیان اعلام کنند: حالیا مصلحت خویش در این میبینم- که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم. حتی کسی متن استعفای ایشان را هم ندید. چون مانند اعلیحضرت خودمان فکر میکردند چند روزی را در خلوت میگذراند و اوضاع که به حالت طبیعی برگشت دوباره به سریر قدرت بازمیگردد. اما هنوز حلاوت شرمالشیخ را نچشیده، زمزمههای دیگری بلند شد. شگفتا که شیوه غرب هنوز هم برای بسیاری از متحدان آنها ناشناخته است. در همین قرن بیستم بیش از ۵۰ متحد خود را قربانی حفظ مصالح خویش کردند. در نهایت جمال مبارک در پشت قفس آهنینی که در گذشته جایگاه مخالفان بختبرگشته او بود که در آنجا به عجز و لابه میپرداختند تا شاید روزن امیدی پیدا شود، متجلی شد.
آری مردم، پرونده همه حاکمان خود را در سینه ثبت دارند و خشمشان را که به فرموده علی علیهالسلام گوشهای از خشم خداوند است برای روز جزا فرو میخورند. آنها چشمهای تیزبین و پردرایت دارند. این حاکمان هستند که چشمهایشان نمیبیند و گوشهایشان نمیشنود و زرق و برق قدرت همه چیز را از آنها میگیرد. اولئک کالانعام. نه از سرنوشت پینوشه عبرت میگیرند و نه از وضعیت میلاسوویچ و نه از درماندگی صدامحسین؛ وگرنه پیشبینی این روزها خیلی هم مشکل نبود. آنچه در این ماجرا خندهدار بود قیافه مطمئن و حق به جانب مبارک در پشت میلههای قفس بود که گویا هنوز به متحدان غربی خود دلگرم است. در حالی که متحدان غربی معمولا از ترس لو رفتن اطلاعات در چنین بحرانهایی در اعدام مهرههای خود تعجیل دارند. وقتی ورق برگشت دوستان داخلی و خارجی یکی پس از دیگری روی برمیگردانند ولی ورق را مردم بینام و نشان و تودههای بینوایی برمیگردانند که در محاسبات به جویی هم به حساب نمیآیند.
ولی همینها هستند که اجازه نمیدهند جنایات ماستمالی شده یا به مرور زمان سپرده شوند. روزگار بس غریبی است. این همه خبرهای متنوع و شتابان و ضدونقیض نمیگذارند انسان به یک جمعبندی برسد: آخرین جنایتکار جنگ بوسنی دستگیر شد، قذافی گفت تا آخرین قطره خون خود میجنگد، هارونالرشید گفت الملکعقیم، پسر مبارک اشک در چشمش حلقه زد، اسد گفت ما رفتنی نیستیم، علی عبدالله صالح گفت اگر اوضاع آرام شود ما خودمان میرویم… ولی دادگاه جنایی بینالمللی لاهه خود را برای روزهای آینده مجهزتر و فعالتر میسازد. روزنامه شرق . احمد نقیبزاده
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:51 توسط م.زارع
|