در گاهنوشتهای محمود زارع آمده است ؛  نمیدانم با تکلیفم در این مورد که : ... بمان برای آنهائیکه دوستم دارند!... چگونه کنار بیایم؟! تکلیف؟! - حالا بمند تئوریش -
آیا واقعا ارزش آنرا دارد که برای زندانی شدن خود ، تکلیف معین کنم ، یا تعیین کنند؟!!
مگر نه اینکه آزادی یعنی رهائی از قید و حصارهائیکه روحمان را به بند میکشند، حتی با دوست داشتنشان! حالا بماند از عمق این ... داشتن ها!!
ولی اعتراف میکنم ، این احساس که مورد محبت واقع شوی ، شیرین ترین احساسات زندگی از نوع اول است! منتها آزار دهنده هم هست!!
از روی خودخواهی و نفس پرستی (شاید ) میگویم که کاش خدایا ! یک دل میدادی و یک دلکی! یا دلکهائی که بتوان تقسیم کرد و کسی را مغبون نکرد. ولی قبل از خود خواهی یکنوع جهالت مرکب است این خواسته پا پیشنهاد یا در واقع یک درخواست از روی تهور کودکانه !
بی ارتباط(؟!) این دل که حضرت دوست بمن هدیه یا به عاریت داده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیمش کنم.محمود زارع