مازندران ! سبز زرد!!
مازندران ! سبز زرد!!!
سرزمین نیاکان من!
هماره آباء و اجدادمان را در دامان سبزت
پروراندی به مهر!
و اینک ، آرام و خاموش،
در گاهواره آسایشت!
آرامیده اند به سکوت!!!
پهندشت پر مهر سبز !
همه عطایای خداوندیت را
چه ساده و بزرگوار
بی هیچ خستی
در سفره پر برکت نهادی و در محضر مهمانان... نهادی ، و چه خوش میزبانی بودی!
ای جلوه گاه کرامت خدا! ای سر سبز سربلند! ای سرزمین پرتحرک و بانشاط...
آیا هیچ میدانستی که(... آنروز که کریمانه تمام ذخائرت را با اخلاص تمام عرضه میکردی...)
آیا هیچ میدانستی که... این مهمانان را چه نسبتی است با پاسداشت و چه رابطه ای است با حراست از داشته ها...
تو ناآرام و پرنشاط ، هماره در رویش بودی و معجزه میکردی ،
تو آیت بزرگ خداوندی ... رستنگاه نبات... گویا انگشت اشاره خدا ، در دعوت ابناء بشر به دیدن، تدبر و تامل ، در اینکه چگونه رستاخیز خواهد شد، بسوی تو نشانه رفته بود، که هر مرده ای را زنده میکردی.
دهقان پیر مزرعه ، آنروزها ، حتی اگر چوبدستی خشکی را در زمینت برای آویزانی سفره نانش، به لحظاتی میکاشت، تو با دم مسیحائی خویش ، روح حیات و زندگی را در آن میدمیدی و بعد از لحظاتی ، با درخت زنده ای روبرو میشد!
کنون چگونه ای ؟! عزیز! آیا قدر ت را دانسته اند، و حق سپاس مهمانان دائمی ات؟....
کنون چگونه ای ؟! کنون چه کسانی سر اندر اندیشه ات اند و دست اندر کارت؟!
