لوایح , عین القضات همدانی ( 9)
آبگینه ساری:فصل: عشق را اقبالیست و ادباری، اقبال عشق در ادبار عاشقست زیرا که اگر عاشق مقبل بود معشوق در هودج عز خودش مسکن سازد و باشد که در اوقات نسیم صبا پردۀ وصل از پیش جمال براندازد و آنگاه عشق صولت خود بر که راند و حقوق دولت از که ستاند عشق مدبری طلبد روز برگشته و افتاده خواهد قعر مرادش در کشته تا صولت خود برو میراند و داد خود ازو میستاند و گاهیش بلطف میخواند و گاهیش بقهر میراند گاه تیرباران بلا میکند و گاهش نشانۀ محنت و ولا میسازد و گاهیش بر سریر عزت مینشاند و گاهیش در دام محنت میکشد:گه در کشدم بدام اقبال غمت
یا این همه از کمال تسلیم سرم
گه برکشدم ز چاه ادبار دمت
بادا صنما فدای خاک قدمت
یا این همه از کمال تسلیم سرم
گه برکشدم ز چاه ادبار دمت
بادا صنما فدای خاک قدمت
٭٭٭
فصل: اگر اقبال و ادبار عشق در مکوّن و ظهور بود دانم که عشق در حال مکون با صولت تر و باقوتتر بود زیرا که کمین گاه او جان عاشق است چون در جان نهان شود درد بیغایت شود و الم بی نهایت گردد و این اقبال عشق است و ادبار عاشق و این حال تا آنگاه بود که عاشق زنده بجان بود و متحرک بارکان بود چون زنده بجانان شود و ازین مرتبه برگذرد آن شود عشق رخت بربندد و این ادبار عشق و اقبال عاشق است:
تا جان باشد عشق تو در جان باشد
وانرا که بقای او بجانان باشد
در هستی آن قوت ارکان باشد
او را بمدان که این بود آن باشد
وانرا که بقای او بجانان باشد
در هستی آن قوت ارکان باشد
او را بمدان که این بود آن باشد
٭٭٭
فصل: عشق هرگز جمال خود بدیدۀ علم ننماید ونقد خود برو عرضه نکند زیرا که علم موجب خشیت است و عشق سبب تجاسر عشق را هر دو طرف در خرابی است و علم را هر دو طرف در عمارت و این سرّی عظیم است. آری چون علم بدیدۀ دانائی درنگرد آن چیز که بیند خواهد که در ملا آرد و او از آن چیز باز دهد و این معنی در عشق موجب بعد بود زیرا که بغیرت عشق تمام شود و در غیرت روا نبود که صفت جمال معشوق برملا باز دهد بدین سبب علم در عشق نامحرم میآید و عشق جمال خود بدو نمینماید چنانکه گفتهاند:
در عشق تو از ملامتم ننگی نیست
این شربت عاشقی همه محرم راست
باپنجۀ آن ازین سخن جنگی نیست
نامحرم را درین قدح رنگی نیست
این شربت عاشقی همه محرم راست
باپنجۀ آن ازین سخن جنگی نیست
نامحرم را درین قدح رنگی نیست
٭٭٭
فصل: علم برای آبادانی عالم است پس عالم صاحب خشیت باید اِنَّما یَخشیَ اللّهَ مِن عِبادِهِ العُلَماء تا آبادانی علم را سبب شود و عشق برای خرابی عالم است اَلْمَحَبَةُ نارٌ وَالشوقُ لَهَبُهُ پس عاشق صاحب تجاسر باید تا آتش در هر دو کون زند:
آتش در زن بهر چه دارد یارت
چون سوخته گردد ای پسر آثارت
و اندیشه مکن ازین برآید کارت
باقی ببقای او شود انوارت
چون سوخته گردد ای پسر آثارت
و اندیشه مکن ازین برآید کارت
باقی ببقای او شود انوارت
٭٭٭
فصل: عشق روی درخود دارد پس همو شاهد است و همو مشهود و عشق خود را شناسد پس همو عارفست و همو معروف در هوا خود پرد و شکار از عالم خود کند پس همو شکار است و همو صیاد آنچه بایدش در عالم خود باید پس همو طالبست و همو مطلوب نظر از خود برندارد و بر کس نگمارد پس همو قاصد است و همو مقصود، عزیزی گفته است:
صیاد همو دانه همو صید همو
گفتم که ز عشق او به بتخانه شوم
ساقی و حریف و می و پیمانه همو
دیدم که بت حاکم بتخانه همو
گفتم که ز عشق او به بتخانه شوم
ساقی و حریف و می و پیمانه همو
دیدم که بت حاکم بتخانه همو
٭٭٭
فصل: عیب و عار در عالم عشق ممتنع الوجود است اگر پادشاه با گلخنی عشق آرد عیب نیست و اگر گدائی بر پادشاهی عشق بازد عیب نیست زیرا که عموم خلائق از آنجا که ذُروۀ اوج علوی ملکی است تا اینجا که حضیض سفلی شیطانیست همه عاشق کمال خودند برای ادراک اسرار غیب و روا بود که ایجاد همه را سبب همین بوده باشد وَلِذلِکَ خَلَقُهم. تا سر کُنْتُ کَنزاً مَخْفِیاً لَمْ اُعرَف ظاهر شود و آنچه در نوادر حکم نوشتست که بواسطۀ کتابت یک کلمۀ حیات و قدرت و علم و سمع و بصرو ارادت کاتب بی هیچ تاملی در دل بینندۀ این کلمۀ مکتوبه پدید آید بدین معنی قریبست:
در عشق دلا عیب و عواری نبود
این جمله از آنست که مر عاشق را
وانجا که بود ز عشق عاری نبود
در عالم عشق اختیاری نبود
این جمله از آنست که مر عاشق را
وانجا که بود ز عشق عاری نبود
در عالم عشق اختیاری نبود
٭٭٭
فصل: عشق واسطهایست میان عاشق و معشوق موجب پیوند میشود اما در سایۀ کرشمۀ معشوق نهانست گاه گاه از کمالی که در کار خود دارد از غمزۀ معشوق ناوکی بر کمان ابروی او نهد و بر هدف جان عاشق اندازد و این بمثل زخمی بود که هر دو کون سر آن نتواند بود:
ای عشق چرا همی نهی بر جانم
من بنده مطیع آن چنان فرمانم
باری که بدست کشیدنش نتوانم
زنهار مده ز دست خود آسانم
من بنده مطیع آن چنان فرمانم
باری که بدست کشیدنش نتوانم
زنهار مده ز دست خود آسانم
٭٭٭
فصل: در عرف عشق بلائی است که عاشق و معشوق ازو بر حذرند با هرکه پیوندد او را از مقام تاجداری برخاک خواری اندازد زیرا که کرشمۀ معشوق تاآنگاه است که در عالم بی نیازی محبوبیست چون در ورطۀ محبی افتد بر خودش بگرفتاری نداباید کرد و خلق عالم اختیار باید کرد یُحبُهُم گوید:
کی توان از خلق پنهان گشتن آنگه درملا
مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
٭٭٭
فصل: عشق با کس نیامیزد و در هیچ چیز نیاویزد اما عاشق بمعشوق نیازمندست برای دفع نیاز خود یَحُومُ حَولَهُ گرد سرادق حسن او گردد و معشوق با کرشمه و دلال و ناز است یَحومُ حَولَ حُسْنِهِ اما بنیازمندی نگرانست تا بار کار او کشد پس بدین نسبت سبب عاشق را معشوق بباید تا از در دنیا باو باز رهد ومعشوق را عاشق بباید تا بار کرشمه و ناز او کشد و عشق فارغ از نیاز عاشق وناز معشوق همۀ مرادش آن بود که سر از لجۀ غیرت برآرد ونهنگ وار هر دو را درکشد تا اجتماع ایشان در حوصلۀ او بود و تصور افتراق برافتد:
عاشق بنیاز خویش مشغول شده
فارغ شده عشق از وجود هر دو
معشوق بناز خویش موصول شده
در خود ز خودی خویش معزول شده
فارغ شده عشق از وجود هر دو
معشوق بناز خویش موصول شده
در خود ز خودی خویش معزول شده
٭٭٭
فصل: عشق آتشست اَلْعِشقُ اَوَّلُهُ نارٌ وَاَوسَطُهُ نارٌ وَاخِرُهُ نارٌ: انَسَ مِنْ جانِبِ الطّورِ ناراً.. اَی نارُ قَلبِهِ قَدِاحْتَرَقَت سُبُحاتُ وَجهِهِ کانون او دل عاشق و هیزم او وجود عاشق، وَقودُهَا الناسُ. آتش افروز او دلال وناز و غنج معشوق، آنچه عاشق بر در معشوق حاضر شود و یا معشوق بعاشق، در آن برآمدن مراد عشق است نه بر آمدن مراد ایشان اگر او در نظر این دلال ناز و کرشمه بیفزاید او شعله بآسمان رساند و خود لذت او درآنست و اگر این در حضور آن نیاز و عجز و مستمندی نماید او جهانی بگیرد و خراب او درین است و این از کمال اوست که دیدۀ علم جمال این حال نبیند زیرا که در بدایت علم بدو راه نیابد او را منکر گردد و او بدان معذور است زیرا که این تعلق بذوق دارد و او را بدان راه نیست زیرا که او ضروریست نه اکتسابی و او باکتساب حاصل نشود چون بخود حاصل شد محل ضرورت بسوزد، پس این را با او هیچ مناسبتی نبود:
چون شمع محبت تو افروخته شد
بشکن قفس وجود وزو باک مدار
پروانۀ نفس من در آن سوخته شد
مرغی که رمیده بود آموخته شد
بشکن قفس وجود وزو باک مدار
پروانۀ نفس من در آن سوخته شد
مرغی که رمیده بود آموخته شد
٭٭٭
فصل: عشق از توجه بوجهی مقدس است او روی در حسن و دلربائی و ملاحت و جان افزائی دارد و حسن و دلربائی و ملاحت و جان افزائی دانه و دام اوست پس بدین نسبت هرکه در جهانست غلام اوست و همگنان دانند که سر او را بقائی و فنا وجهی بود که از توجه مقدس بود وَیَبْقی وَجهُ ربِّکَ و چون او را توجه بوجهی نیست خود بجز وجه او هیچ وجه نیست کُلُّ مَنْ عَلَیها فانٍ.. کُلُّ شَیئٍ هالِک الّاوَجْهَهُ... انموذج این معنی در جهان کعبه است خلائق را در عبادات توجه بدو و او را بهیچ چیز توجه نه، پروانه را توجه بشمع و شمع را توجه بسوئی نه، روی همه بآفتاب و آفتاب را توجه بطرفی نه، عرش قبلۀ مقربان و عرش را قبله نه، محمد مقتدای همه و او را بکس اقتدا نه، وَقُل رَبِّ زِدْنی عِلْماً....
چون روی بیک سوی ندارد دل من
در عشق چنان شدم که در معرفتت
ماناکه همی روی ندارد دل من
گوئی که همی بوی ندارد دل من
در عشق چنان شدم که در معرفتت
ماناکه همی روی ندارد دل من
گوئی که همی بوی ندارد دل من
٭٭٭
فصل: پندار علم و هندسۀ وهم و فیلسوف خیال و جاسوس طبیعت و بیداری حفظ و عقیلۀ عقل در عشق به هیچ برنیاید در وی همه درد باید و سوز و رنج باید و محنت:
چون عقل عقیله است در راه غمت
از هندسۀ عقل چه حاصل ما را
از هندسۀ عقل چه حاصل ما را
٭٭٭
فصل: کمال حسن معشوق جز در آینۀ عشق نتوان دید و ازین جهت وجود عاشق برای اظهار حسن معشوق باید، ای درویش اگرچه معشوق بسرمایۀ حسن غنی است و از وجود همه مستغنی است اما وی را برای اظهار خود برخود آینۀ باید تا خود را دریابد و این معنی غوری دارد:
ما آینهایم و او جمالی دارد
او را ز برای دید او دریابیم
او را ز برای دید او دریابیم
اَلمؤمِنُ مِرأةُ المؤمن سرّ این معنی است بدین نسبت عاشق بحسن معشوق از معشوق قریبترست اگرچه میان عکس و عین مباینت نیست و بحقیقت در عالم عقل قابل مِمّا یَقْبَلُهُ قریبتر مینماید از فاعل، چون عاشق در غلبات عشق معشوق را از او اوترست و از خود خودتر روا بود که برو از دیدۀ او غیرت برد و چون وجود خود را آینۀ دید او شناسد وجود خود را خواهد که در دریای نیستی اندازد تا او خود را بواسطۀ او بیند زیرا که برو هم ازو غیرت میبرد و این عظیم وقتی دارد بیذوق معلوم نگردد و درین معنی گفتهاند:
یا رب بستان داد من ازجان سکندر
کو آینۀ ساخت که دروی نگری تو
کو آینۀ ساخت که دروی نگری تو
ای درویش چون معشوق آینه ساز بود عاشق همیشه از غیرت درگداز بود:
خواهم که ز دور در جمالت نگرم
از عالم خود اگر تو ای مایۀ حسن
می نتوانم از آنکه بی پا و سرم
نظارۀ حسن خود کنی رشک برم
از عالم خود اگر تو ای مایۀ حسن
می نتوانم از آنکه بی پا و سرم
نظارۀ حسن خود کنی رشک برم
٭٭٭
فصل: عاشق معشوق را از او اوتر بود پندار پیوندی درو پدید آید و بجائی رسد که گوید:
معشوق منم اگرچه بیخویشتنم
اَنَاالحقُ و سُبْحانی سرّ این معنی است:
چندان نازست ز عشق با جان و تنم
گویا که تو عاشقی و معشوق منم
اَنَاالحقُ و سُبْحانی سرّ این معنی است:
چندان نازست ز عشق با جان و تنم
گویا که تو عاشقی و معشوق منم
٭٭٭
ابوالمعالی عبداللّه بن محمدبن علی بن الحسن بن علی میانجی
مطالب مرتبط :
...
کتب قدیمی
معشوقه ها
زندگی بی تناسب با فهم
مشاهیر
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 17:36 توسط م.زارع
|